به اعتبار قوّت روحانى ، جسم اوليا را نورانى گفته و هذا هو الحقّ .
قوله :
چونكه موصوفى به اوصاف جليل * [ ز آتشِ امراض بگذر چون خليل ]
يعنى ، از تدنّس بشريّت خلاص و به وصف : « تخلّقوا باخلاق اللّه « 1 » » اختصاص يافته .
قوله :
اين مزاجت از جهان منبسط * [ وصف وحدت را كنون شد ملتقط ]
از جهان منبسط ، عالم ارواح مىخواهد . حاصل معنى آنكه ، تنزّه و تقدّس مزاج تو از ازل است ؛ لهذا در نشئهء كثرت ، وصف وحدت بر آن غالب است .
قوله :
[ اى دريغا عرصهء افهام خلق ] * سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
لهذا همه كس بادهء تحقيق از خمخانهء وحدت نتواند نوشيد .
قوله :
[ اى ضياء الْحقّ به حَذْق راى تو ] * حلق بخشد سنگ را حلواى تو
انسان كامل كه تجلّى ربوبيّت هرآينه [ بر ] جان او تافته باشد ، نايب حضرت خلّاق و قاسم ارزاق باشد . لهذا جناب مرتضوى [ ع ] را قسيم الجنّة و النّار خوانند .
قوله :
[ لقمه بخشى آيد از هركس به كس ] * حلق بخشى كار يزدانست و بس
حلق بخشيدن ، عبارت از عطاى قابليت و استعداد است مر قبول اغذيهء معنويه [ را ] تا احكام صفات و آثار اسما تواند نيك دريافت .
قوله :
اين گهى بخشد كه اجلالى شوى * [ وز دغا و از دغل خالى شوى ]
اى ، در سرادق اعزاز و اجلال و اكرام حقّ راه يا بى و در حريم عزّت و كبريا درآيى .
قوله :
جمله عالم آكل [ و ] مأكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان
يعنى ، منسوبان كون و فساد را آكل و مأكول لقب باشد و منتسبان عالم بقا مقبل و مقبول خوانند ، نه آكل . آنان كه لقاى فيض كنند بر ديگرى مقبلند ، متقبّلان و قبولكنندگان
هامش
( 1 ) نك : كشف الاسرار و عدّة الابرار ، ج 2 ، ص 186 ؛ تمهيدات ، ص 129 ؛ همچنين با اين عبارت در احياء العلوم ، ج 4 ، ص 1 . ( تخلّقوا باخلاقى و انّ من اخلاقى انى انا الصّبور ) ؛ « به اخلاق خداوند خو بگيريد . »