بعضى هفتاد هزار [ و ] در روايتى هژده هزار عالم است و اين همه عالم محصور است در دو عالم كه خلق و امر است .
كما قال اللّه سبحانه :
« أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ . »
« 1 » و عالم خلق ، عبارت است از آنچه محسوس شود به حواس ظاهر و عالم امر ، عظائم اولياست ؛ چون روح و عقل كه بىواسطهء ماده مخلوق گشته و لهذا موسوم به امر گرديده . و اين دو عالم را « ملك و ملكوت » و « بر و بحر » [ و ] « شهادت و غيب » و « ظاهر و باطن » نيز خوانند .
و انسان كه محمول عنايت حقّ است به حكم :
« وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ »
« 2 » ، جامع اين هر دو عالم است و روح انسانى پيش از وجود ساير موجودات و خلق جديد ، هزار سال در بحر حقيقت مانند بط غوطهخوار بود . چون بعد از تسويهء بدن به قيد جسم درآمده ، راه تأثير و سلوك پيش نگيرد ، آرام نپذيرد . پس در قدم اوّلى ، از نفس و صفات او عبور كند و به مريم دل و اصل شود ، بعد از آن از قلب و صفات او در گذشته ، سرّ معرفت قلب دريابد و از مرحلهء سرّ چون بگذرد ، به عالم ارواح و اصل شود و از طى باديهء ارواح ، سرّ روح بر او منكشف گردد و از اين انكشاف ، مشاهدهء آثار خفى نمايد . پس شواهد روح خفى جلوه كند و از آنجا به قرب ساحل بحر حقيقت پى برد . و اين مقام به سطوت تجلّى جمالى از انانيت فانى گردد و در بحر هويت مستغرق شود ، به بقاى حقّ باقى ماند و معنى : « كنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا « 3 » » از روى تحقيق آشكار شود . پس زبان حال به اين مقال كوتاه گردد .
با من بودى مَنَت نمىدانستم * رفتم چو من از ميان ترا دانستم
تمام شد دفتر دوّم
هامش
( 1 ) الاعراف ( 7 ) آيهء 54 : « آگاه باشيد كه او راست آفرينش و فرمانروايى . خدا آن پروردگار جهانيان به غايت بزرگ است . »
( 2 ) الإسراء ( 17 ) آيهء 70 : « ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم . »
( 3 ) نك : تمهيدات ، ص 271 ؛ كشف المحجوب ، 326 [ از اين حديث ، به قرب نوافل ياد مىشود ] . « گوش و چشم و زبان و دست او مىشوم » .