برخاستن مخالفت و عداوت از ميان نصارى . . .
قوله :
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت * [ يك ز ديگر جانِ خونآشام داشت ]
اوس ( به فتح اوّل و سكون ثانى ) [ نام ] قبيلهاى و خزرج ( به اوّل مفتوح و زاى معجمه و راى مهملهء مفتوحه به جيم پيوسته ) نام قبيله [ اى ] از عرب .
قوله :
وز « دمِ المؤمنون اخوة » به پند * [ درشكستند و تن واحد شدند ]
يعنى ، اوّل به مقام اخوة مرتقى شدند و به نور
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ »
« 1 » ، متجلّى گشتند ، بعد از آن به سرمنزل اتّحاد رسيده و بند دويى و تعدّد درشكسته و به نفى ثوابت كثرت پرداختند تا همه نفس واحد گرديدند .
قوله :
پس در انگورى همىدرّند پوست * [ تا يكى گردند و وحدت وصف اوست ]
انگور چون پخته شود و به كمال رسد ، پوستش دريده شود . و آن پوست دريدن را ناظم - قدّس سرّه - علّت وحدت آنها قرار داده ؛ زيرا كه مشعر است بر زوال صورت اختلاف .
پس مىفرمايد كه ، چرا نفى خود نكنى تا به آن مرتبهء وحدت حقيقى فايز شوى ؟ چه به اين فكر افتادهاى كه دشمن را دوست كنى و دوست شدن دشمن خالى از اثنينيت نباشد كمال [ را ] .
قوله :
دوست دشمن گردد آن [ را ] « 2 » هم دو است * هيچ يك با خويش جنگى درنبست
يعنى ، هيچ يكى به جهاد نفس قيام ننمود و جنگ با خويش قائم نكرد تا معنى وحدت صرف بر او منكشف شود . يا آنكه بعد انكشاف وحدت حقيقى ، جنگ و نزاع با هيچكس نماند ؛ زيرا كه جنگ با خود نتوان كرد .
قوله :
هم سليمان هست اكنون ليك ما * [ از نشاط دوربينى در عمى ]
چون بالا ذكر يافت كه حضرت سليمان [ ع ] ميانجى شد ميان دشمنان و صلح داد ميان
هامش
( 1 ) الحجرات ( 49 ) آيهء 10 : « هرآينه مؤمنان برادرانند . »
( 2 ) در نسخهء ق : ايرا .