[ سخن گفتن به زبان حال و ] . . .
قوله :
گرچه گفتى نيست سرّ گفت هست * [ هين به بالا پر مپر چون جغد پست ]
زيرا كه گفتهاند : « لسان الحال انطق من لسان المقال « 1 » . »
قوله :
زيد و عمرو از بهر اعرابست و ساز * [ گر دروغست آن تو با اعراب ساز ]
يعنى ، براى تعيين اعراب ، « فاعل » و « مفعول » و « ساز » و « ساخت » تركيب موضوع است . و نادان فقها نه اعراض مىكند كه بىگناه چرا زيد زد عمرو را .
قوله :
گفت از ناچار و لاغى برگشود * [ عمرو يك واوِ فزون دزديده بود ]
طبع نادان چون نفس معنى نمىپذيرد ، بايدش از روى خنده و لاغ گفت كه از روى حرف « واو » بر عمرو ثابت شد ؛ لهذا مضروب زيد گشت .
[ پذيرا آمدن سخن باطل ] . . .
قوله :
[ دلْفراخان را بوَد دست فراخ ] * چشمْ كوران را عثار سنگلاخ
العثار ، به سر درآمدن . يعنى ، كوران را پا به سنگ درآيد و به سر درآيند .
[ شرح كردن شيخ سرّ آن درخت ] . . .
قوله :
[ گرچه فردست او اثر دارد هزار ] * آن يكى را نام شايد بىشمار
پس اختلاف صفات است و اختلاف صفات جز به اعتبار افعال مختلفه نيست . از آنكه افعال ، حجاب صفات اوست و صفات او حجاب ذات او . در حقيقت هر سه يكى :
« ان هذا شىء حجاب » .
مقصود كائنات چو يك ذات بيش نيست * او را به هر لقب كه بخوانى بخوان كه هست
قوله :
هركه جويد نام گر صاحب ثقه است * [ همچو تو نوميد و اندر تفرقه است ]
هامش
( 1 ) نك : تمهيدات ، ص 196 .