[ بيان دعويى كه عين آن دعوى ] . . .
قوله :
[ گر تو هستى آشناى جان من ] * نيست دعوى گفتِ معنى لان من
اين قول من كه آشناى معنى است ، اگر آشناى جان باشى دعوى نمايد . حاصل آنكه ، دعوى صاحب درد ، مرد را شناسد نه مرد دل سرد .
قوله :
يا به تازى گفت يك تازى زبان * [ كه همىدانم زبان تازيان ]
تمثيل ثانى ، كما يقول : « انا علم لسان العرب . »
قوله :
يا نويسد كاتبى بر كاغذى * [ كاتب و خطخوانم و من امجدى ]
تمثيل ثالث [ بود ] .
قوله :
يا بگويد صوفيى ديدى تو دوش * [ در ميان خواب سجّاده به دوش ]
تمثيل رابع [ بود ] .
قوله :
پس چو حكمت ضالهء مؤمن بوَد * [ آن ز هركه بشنود موقن بوَد ]
يعنى ، حكمت را كه مؤمن كرده از هركس كه نشان آن يابد ، از او قبول كند و انكار نيارد .
قوله :
چونكه خود را پيش او بايد فقط * [ چون بوَد شك چون كند او را غلط ]
هركه [ در ] نشان حكمت شناسا بود ، در ذات بيانكنندهء حكمت ، ذات خود را معاينه كند و در ذات خود هيچ عهدى را شك عارض نشود .
قوله :
[ آن غريب از ذوق آواز غريب ] * از زبان حقّ شنيد « انى قريب »
قال اللّه تعالى :
« وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ . »
« 1 » چون تو را پرسند اى محمّد - ص - بندگان من از صفت من يا معاملهء من ، ايشان در وقت دعا بس نزديكم معلم و اجابت .
هامش
( 1 ) البقرة ( 2 ) آيهء 186 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .