تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
قوله :
[ ياوه شد هميان زر او خفته بود ] * جمله را جستند و او را هم نمود
فاعل لفظ نمود ، مردى است كه رخت او را درويش پشتى خود ساخته بود . حاصل آنكه ، آن مرد فقير خفته را نيز نمود تا بجويند . قوله :
نفس سوفسطايى آمد مىزنش * [ كِش زدن سازد نه حجّت گفتنش ]
سوفسطايى را كه منكر حقايق اشياست ، الزام نتوان داد مگر به شلاق زدن . چون نزنند و گويند كه چرا مىزند ، گويند : اگر اين زدن است ، حقيقت خوب ثابت شد و الّا اين زدن نيست ، نفس را نيز غرض چاره نباشد . قوله :
[ ور حقيقت بود آن ديد عجب ] * چون مقيم چشم ماندى روز و شب
از مقيم چشم ، مردمك چشم مراد است . قوله :
[ تا نگويى مر مرا بسيار گو ] * من ز صد يك گويم و آن هم چو مو
[ چو مو ] اى ، باريك و دقيق .

[ تشنيع صوفيان بر آن صوفى كه ] . . .

قوله :
[ ور بخسبد هست چون اصحاب كهف ] * صوفيان كردند پيش شيخ زحف
[ زحف ] اى ، انبوه . قوله :
آن فزونى با خضر آمد شقاق * [ گفت رَوْ تو مُكثرى « هذا فِراقُ » ]
شقاق ( به كسر شين ) مخالفت و به معنى گمراهى نيز آمده . قوله :
[ چون حَدَث كردى تو ناگه در نماز ] * گويدت سوى طهارت رَوْ بتاز
يعنى ، همان حدث كه تو را تكليف طهارت مىكند .

در عذر گفتن فقير به آن شيخ

قوله :
[ پس فقير آن شيخ را احوال گفت ] * عذر را با آن غرامت كرد جفت