تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠

[ طعن زدن بيگانه در شيخ و جواب گفتن مريد شيخ او را ]

قوله :
[ اين نباشد ور بوَد اى مرغ خاك ] * بحر قلزم را ز مردارى چه باك
فرض مىكند كه اگر كاملى احيانا در زلّت افتد ، به سبب غلبهء حسنات بر سيئات ذات او را ضرر نكند . « اذا احبّ اللّه عبدا لم يضره ذنبا « 1 » . » چون محبّت حقّ تعالى مقتضى به عفو باشد ، اصرار بر ذنب كه موجب اضرار است ، از او منقضى گردد . قوله :
كفر و ايمان نيست آنجايى كه اوست * [ زانكه او مغزست و اين دو رنگ و پوست ]
ظاهر ايمان نفى ما سوى و اثبات واجب تعالى و حقيقت ايمان كه معرفت باشد ، بدون فناء الفنا تحقّق نپذيرد . از اينجا امر : « ما عرفناك حقّ معرفتك « 2 » » را درياب . مىفرمايند كه : نشناختيم تو را ؛ يعنى شناخت تو از تو بود نه از ما . پرده از ميان رفت ، سرّ : « عرفت ربّى بربّى » « 3 » آشكار شد . شك نيست كه اين مقام فوق ايمان ظاهر است و صاحب اين مقام ، از لوث بشريت طاهر . از بايزيد پرسيدند : « كيف أصبحت ؟ گفت : لا صباح عندى و لا مساء . إنّما الصّباح و المساء لمن يتعبّد بالصّفة و أنا لا صفة لى « 4 » . » اگر از صباح و مساء ايمان و كفر مراد داشته شود ، قول بايزيد و اين بيت به يك معنى خواهد بود . هست بيان قشر [ وهم ] ايمان لبّ آن ؛ كما نطق به لسان اهل الصّواب . قوله :
اين فناها پردهء آن وجه گشت * [ چون چراغ خفيه اندر زير طشت ]
از فناها ، تعيّنات كونيه خواسته .
هامش
( 1 ) « چون خداوند بنده‌اى را دوست بدارد ، هيچ گناهى به او زيان نمىرساند . » ( 2 ) نك : گلستان سعدى ، تصحيح يوسفى ، ص 50 . « تو را آن‌چنان‌كه سزاوار شناخت توست ، نشناختيم . » نظير سخن سنايى است :كلّ وصف البيان عن صفته * ما عرفناه حق معرفته( 3 ) نك : تمهيدات ، صص 284 ، 305 ( با كمى تفاوت ، مانند سخن حضرت على - ع - ) . « پروردگارم را به پروردگارم شناختم . » ( 4 ) ( اين سخن به همين مضمون ، جزو احاديث نبوى آمده است ) . نك : كشكول شيخ بهايى ، ج 1 ، ص 98 ؛ تمهيدات ، ص 83 . ( و به همين عبارت از بايزيد بسطامى ) نك : ديوان عراقى ، بخش لمعات ، لمعهء دهم ، ص 395 . « چگونه صبح كردى ؟ گفت : نزد من بامداد و شام نيست . هرآينه بامداد و شام از آن كسى است كه به صفت بشرى عبادت مىكند و از آن من صفتى نيست . »