أى ، حقيقتى كه نتيجهء وهم [ و ] قياس است ، ديو آن را حقيقت گمان كرده ؛ نه آن حقيقت كه اصل همهء حقايق است .
قوله :
[ گه جنون بيند گهى حيران شود ] * زانكه موقوفست تا او آن شود
يعنى ، عقل از جنس روح روحى شود .
قوله :
نفس موشى نيست الّا لقمهرَند * [ قدر حاجت موش را عقلى دهند ]
اى ، لقمهرُبا .
قوله :
لفظ چون وَكْرست و معنى طايرست * [ جسمْ جوى و روحْ آبِ سايرست ]
حاصل ابيات آنكه « 1 » ، جسم جوى و روح آب است و اين آب را سير دايمى به جانب گلشن غيب [ مىبرد ] و تو را جوى آن آب ، از آن محسوس نمىگردد كه خاشاك افكار و اذكار بر روى آب فراهم آمده . و قشر چند علوم در دست كه مغز آن در گلستان غيب است ، در جوى تن و آب جان جا كرده و روى آب گرفته . تا وقتى كه آب به اندازه مىآيد ، قشرها و خاشاكها مرئى مىگردد . چون بحر رود آرد ، صورت جوى و صورت خاشاك حرف و صورت مرا ويران كند و جز آب حرف هيچ نماند ؛ چون بالا ذكر يافت كه از تيزى آب فيض ، خاشاك غم در دل عارفان مجال ايستادن ندارد . و در اين داستان دل عارف را به دريا تشبيه [ مىكند ] و تأييد به قول خود مىرساند كه در جنب وجود دريا ، متبعان غموم پايدار نباشد .
هامش
( 1 ) مقصود شارح چند بيت پايانى داستان است كه به شرح آنها پرداخته و در زير آورده شده :او روانست و تو گويى واقفست * او دوانست و تو گويى عاكفست
گر نبينى سير آب از خاكها * چيست بر وى نوْ به نوْ خاشاكها
هست خاشاكِ تو صورتهاى فكر * نوْ به نوْ درمىرسد اشكال بكر
روى آب و جوىِ فكر اندر روش * نيست بىخاشاك محبوب و وَحِش
قشرها بر روى اين آب روان * از شمار باغ غيبى شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جو * زانكه آب از باغ مىآيد به جو
گر نبينى رفتن آب حيات * بنگر اندر جوى و اين سير نبات
آب چون انْبُهتر آيد در گذر * زو كند قشر صوَر زوتر گذر
چون به غايت تيز شد اين جو روان * غم نپايد در ضمير عارفان
چون به غايت ممتلى بود و شتاب * پس نگنجيد اندرو الّا كه آب