فى الحديث : « من عرف اللّه كلّ لسانه . « 1 » » لأن النّهاية هو الرّجوع الى البداية ؛ دور چه ، كه بهره ندارد و نزديك چه گويد كه زهره ندارد . و نيز در حديث : « من عرف اللّه طال لسانه « 2 » . » پس مآل حديثين اين باشد : « من عرف اللّه بذاته ، كلّ لسانه و [ من ] عرف اللّه بصفاته ، طال لسانه « 3 » » ؛ فتنبّه .
[ بيان آنكه در هر نفسى فتنهء مسجد ضرار هست ]
قوله :
[ گوشت كاندر شست تو ماهى رباست ] * آنچنان لقمه نه بخشش نى سخاست « 4 »
و لهذا گفتهاند مسجدى كه از براى مباهات با ( باى مسمعه ) پايمال غير طيب مرضيات اللّه بنا كرده شود ، آن مسجد ملحق است به مسجد ضرار .
قوله :
نى « 5 » حياتش چون حيات او بوَد * [ نه مماتش چون ممات او بوَد ]
ضمير شين ، راجع [ بود ] به جانب ناكفو و ضمير او ، راجع به جانب كفو « 6 » .
در حكايت هندو كه با يار خود جنگ مىكرد . . .
قوله :
زانكه نيم او ز عيبستان بُدست * [ و آن دگر نيمش ز غيبستان بُدست ]
هركه را عيب كنى ، از اين جهت كه آن عيب منسوب با اوست ، از عالم امكان باشد كه آن را مولوى عيبستان گفته ؛ و از اين جهت كه معيوب و عيب از مخلوق حقّ است ، به عالم غيب منسوب گردد . پس نقش عيب نقّاش باشد .
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ، ص 67 ؛ تمهيدات ، ص 332 ؛ تذكرة الاوليا ، صص 119 ، 217 و 743 ( حديث نبوى ) .
« كسى كه خدا را شناخت ، زبانش لال مىشود . »
( 2 ) نك : تمهيدات ، ص 18 . « كسى كه خدا را شناخت ، زبانش دراز مىشود [ - شطحيات از او سرمىزند ] . »
( 3 ) « كسى كه خدا را به ذاتش شناخت ، زبانش لال ، و كسى كه خدا را به صفاتش شناخت ، زبانش دراز مىشود . »
( 4 ) در نسخهء ق : نى بخشش نه سخاست .
( 5 ) همان : نه .
( 6 ) كفو و ناكفو ، اشارت است به ابيات پيشين :مسجد اهل قُبا كان بُد جماد * آنچه كُفو او نبُد راهش نداد
در جمادات اينچنين حيفى نرفت * زد در آن ناكُفو امير داد تفت