يعنى ، اهل استعداد سفر بىخودى مىكند و از كوچهء هستى رخت بيرون مىكشند و بار تو در ميان افتاده است كه باربردار اندازى .
قوله :
[ مىدوى اين سو و آنسو خشكلب ] * كاروان شد دور « 1 » نزديكست شب
از شب ، مرگ طبيعى مىخواهد . و حاصل ابيات آينده آن است كه ، حرف حقّ جز مرد حقّ نگويد .
[ متردّد شدن در ميان مذهبهاى مخالف ] . . .
قوله :
فلسفى از نوع ديگر كرده شرح * [ . . . ]
يعنى ، حكماى فلاسفه در حكمت نظرى اقسام سخن گويند : آنچه تعلّق به واجب تعالى و مجرّدات [ بود ] آن را حكمت الهى خوانند و آنچه تعلّق به مصنوعات بارى دارد ، آن را طبيعى نام كنند . و اهل شرع در سه مسئله فلاسفه را تكفير كردهاند : قدم عالم محال دانستن و حشر اجساد و نفى عالم از حقّ تعالى بهر ثبات .
قوله :
[ . . . ] * باحثى مر گفتِ او را كرده جرح
از باحث ، متكلّم مىخواهد و متكلّم صاحب نقل بود كه به دلايل عقلى بحث كند ، يا فلسفى را الزام دهد و اثبات كند امور شرعيهء نقليه را به حجج عقليه .
قوله :
مؤمن كيّس مميّز كو كه تا * [ باز داند حيزكان را از فتى ]
كيس ( به فتح [ كاف عربى ] و كسر ياى مشدّده ) زيرك .
قوله :
آنكه گويد جمله حقّست « 2 » احمقيست * [ وانكه گويد جمله باطل او شقيست ]
أى ، جمله مذاهب حقّ است .
قوله :
منگر اندر غبطهء اين بيع و سود * [ بنگر اندر خُسر فرعون و ثمود ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) همان : حقّاند .