موات ( به فتح ميم ) بر وزن سحاب ، چيزى كه ذى حيات نباشد و زمينى كه آن را مالك نبود . ( به ضمّ ميم ) بر وزن غراب ، به معنى موْت .
قوله :
چون بماند از خلق او گردد « 1 » يتيم * [ انس حقّ را قلب مىبايد سليم ]
يعنى ، هركه با خلق زنده است ، از مفارقت خلق يتيم شود .
قوله :
پس جهاد اكبر آمد عصر دزد * [ تا بگويد كه چه دزديد و چه برد ]
أى ، فشردن دزد كه نفس توست .
قوله :
[ كالهء حكمت كه گمكرده دلست ] * پيش اهل دل يقين آن حاصلست
يعنى ، اهل دل توانند پيدا كرد .
قوله :
[ مشورتْ جوينده آمد نزد او ] * كاى ابِ كودك شده رازى بگو
خط اب سائل با بهلول به اعتبار نى سوارى كودك شده ، مىگويد .
قوله :
گر مكان را ره بُدى در لا مكان * [ همچو شيخان بودمى من بر دكان ]
يعنى ، مكان را راه يافتن در لا مكان محال است ؛ همچنين مرا به سوى دكان شتافتن محال . پس ميان من و تو چه سؤال و چه جواب ، سؤال وظيفهء شيخان دكاندار است .
[ خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان ]
قوله :
گفت او را محتسب هين آه كن * [ مست هوهو كرد هنگام سخُن ]
كنايه از آنكه مستعدّ تقرير باش .
قوله :
من اگر با عقل و با امكانمى * [ همچو شيخان بر سرِ دكّانمى ]
مقولهء بهلول [ بوَد ] .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گردد او .