تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
قوله :
عقل خود را مىنمايد رنگها * چون پرى دورست زان « 1 » فرسنگها
از اين عقل ، عقل جزيى مراد است . حاصل معنى آنكه ، عقل معاش ، گوناگون رنگ مىنمايد كه به عقل انبيا برسد . امّا مانند پرى دور است از آن عقل كلّ كه انبيااند ؛ يعنى از كار عقل نه آدمى آگاه است نه پرى . قوله :
از ملك بالاست چه جاى پرى * [ تو مگس پرّى به پستى مىپرى ]
يعنى ، همان عقل كه مخصوص ذوات انبياست . قوله :
علم تقليدى و بال جان ماست * عاريه است [ و ] ما نشسته كان ماست
نشسته ، به معنى خاطر جمع كرده .

[ عذر گفتن دلقك با سيّد ] . . .

قوله :
گفت با دلقك شبى سيّد اجل * [ قحبه‌اى را خواستى تو از عجل ]
دلقك ، نام مسخره و سيّد اجل ، نام يكى از اكابر دين . قوله :
[ عقل را من آزمودم هم بسى ] * زين سپس جويم جنون را مغرسى
المغرس ، محل غرس ؛ يعنى جاى نشاندن نهال .

[ به حيلت در سخن آوردن سايل آن بزرگ ] . . .

قوله :
[ صاحب رايست و آتش پاره‌اى ] * آسمان قدرست و اخترباره‌اى
[ باره ] به هفت معنى آمده ؛ اينجا به معنى طرز و روش و به معنى مركب درست مىنشيند .

[ حمله بردن سگ بر كور گدا ]

قوله :
گور مىگيرند يارانت به دشت * [ كور مىگيرى تو در كوى اين بدَست ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : از آن .