قوله :
[ . . . ] * سوختهء آتش قرين كوثرست
أى ، آتش عشق .
قوله :
هركه در زندان قرين محنتيست * [ آن جزاى لقمهاى و شهوتيست ]
زندان أى ، دوزخ .
قوله :
هركه در قصر [ ى ] قرين دولتيست * [ آن جزاى كارزار و محنتيست ]
قصر أى ، بهشت .
قوله :
هرك را بينى « 1 » به زرّ و سيم فرد * [ دان كه اندر كسب كردن صبر كرد ]
از زر و سيم ، نعيم بهشت مىخواهد و مىتواند بوَد كه اين بيت تمثيل باشد بيت بالا را . يعنى ، در دنيا هم ديده مىشود كه مسرف مال جمع نتواند كرد زر و سيم آن كسان را كه خواهشهاى طبيعت را معطّل داشته ، بر شكم گره زدهاند .
قوله :
بىسبب بيند چو ديده شد گذار * [ تو كه در حسّى سبب را گوش دار ]
أى ، از سبب گذرنده .
قوله :
شب چراغت را فتيل نوْ بتاب * [ پاك دان زينها چراغ آفتاب ]
خطاب مىكند سبب بينايى را . يعنى ، سرگرم كار خود باشند ؛ امّا مسبّب را محتاج سبب ندانند .
قوله :
اه كه چون دلدار ما غم سوز شد * [ خلوت شب درگذشت و روز شد ]
يعنى ، وقتى كه دلدار ما غم گرفتارى سبب را از دلها سوخت و نابود كرد ، حجاب سبب بينى كه به منزلهء شب بود ، از ميان رفت .
قوله :
جز به شب جلوه نباشد ماه را * [ . . . ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : ديدى .