قوله :
اى مُعافِ « يَفعل اللّه ما يَشا » * [ بىمحابا رَوْ زبان را برگشا ]
حقّتعالى اگر بندهء مقرّب را مؤاخذه نفرمايد و معاف دارد ، ممكن است ؛ امّا هركس را نشايد كه در حقّ خود اين گمان برد تا گواه غيبى اين معنى را تصديق بكند ، چون موسى [ ع ] شبان را .
قوله :
تازيانه برزدى اسبم بگشت * [ گنبدى كرد و ز گردون برگذشت ]
أى ، به جلدى و دوندگى .
قوله :
محرم ناسوتِ ما لاهوت باد * آفرين بر دست و بر بازوت باد
لفظ محرم را ( به ضمّ ميم و كسر را ) نيز مىتوان خواند . و ناسوت ، مبالغه در صفت ناسى است و بشريت . و لاهوت ، مبالغه در صفت الهى است .
قوله :
[ حال من اكنون برون از گفتنست ] * آنچه « 1 » مىگويم نه احوال منست
يعنى ، بيان غلبهء مرا عبارت وفا نمىكند ؛ پس آنچه مىگويم بهاندازهء قال است نه حال ، به آنكه پرتو احوال تو بر من تافته .
قوله :
[ نقش مىبينى كه در آيينهايست ] * نقشِ تست آن ، نقشِ آن آيينه نيست
تمثيل بيت بالا [ ست ] . حاصل معنى آنكه ، نقش هر چيزى كه مجازى مىشود ، در آينه نمودار مىگردد . اگرچه قابليت آينه بيش از آن است كه جز آن نقش ديگر نتواند نمود . پس آينه حال صورت قال به قال مىنمايد صورت حال .
قوله :
[ هان و هان گر حمد گويى ، گر سپاس ] * همچو نافرجامِ آن چوپانشناس
نافرجام ، نانيكو .
قوله :
[ حمد تو نسبت بدان گر بهترست ] * ليك هم « 2 » نسبت به حقّ هم ابترست .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اين چه .
( 2 ) همان : آن .