زى وقاف ، كنايه از سخن بىترتيب و نامربوط كه مشعر بود بر ديوانگى .
قوله :
[ قهقهه خنديد و جنبانيد سر ] * گفت بادريش اين ياران نگر
بادريش و باد و بروت ، به معنى غرور و تكبّر است . يعنى ، در دعوى دوستى بر خود مغرور بودند . چون سخن در امتحان رفته كه ذو النّون مدّعيان محبّت را بر محك زد تا صدق و كذب آنها به ظهور انجامد ، حكايتى در امتحان لقمان نقل مىفرمايند .
[ امتحان كردن خواجهء لقمان زيركى لقمان را ]
قوله :
گفت شاهى شيخ را اندر سخُن * [ چيزى از بخشش ز من درخواست كن ]
چون لقمان را در بيت بالا « 1 » از هوا آزاده گفت ، نقل آزادگان هوا مىگذرانند كه اين طايفه صاحب اين حالند .
قوله :
در جهانِ بازگونه زين بسيست * [ در نظرْشان گوهرى كم از خسيست ]
الى آخر البيتين « 2 » . يعنى ، كار عالم به ظاهر واژگونه است . بسا كس كه به ظاهر منصب خواجگى دارد و شايستهء پايهء بندگى است . فى الحقيقة ، مثل خواجهء لقمان در نظر اينچنين كسان گوهر از خس مىآيد ؛ زيرا كه چشم معنى بين ندارد و قدر گوهر كه كنايه از مرد خدا باشد ، نمىدانند . يك تقرير اين است .
و تقرير ديگر اينكه ، در اين عالم مثل لقمان بسيار كس است كه به ظاهر بنده است و فى الحقيقة سزاوار خواجگى است و در نظر حقايقشناس او گوهر و لعل دنيا را از خس كمتر مىنمايد .
و على كلّ تقديرين ، كار عالم معكوس است و لهذا بيابان را مفازه گويند و حال آنكه فوز رسيده نباشد به مطلب ، و اين صفت را معموره احقّ و اقرب باشد از بيابان . و معكوس بودن كار عالم از آن است كه ، اهل عالم در قيد نام و ننگ اسير گشتهاند و از
هامش
( 1 ) مقصود بيت مذكور است :زانكه لقمان گرچه بنده زاد بود * خواجه بود و از هوا آزاد بود( 2 ) مقصود بيت زير است :مر بيابان را مفازه نام شد * نام و رنگى عقلشان را دام شد