و قرب البحر مجذور العواقب « 1 » .
قوله :
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر * [ ليك مىنشكيبم از غرقاب بحر ]
از اينجا تا سرخى ، مقولهء عاشق نامحرر است . در جواب ناصح مىگويد ، تشنه كه خود را در بحر غرق كند و جان نبرد ، بهتر از شخصى [ است ] كه دور از دريا جان به تشنگى سپرد .
قوله :
[ گر تو باشى راست ور باشى تو كژ ] * بيشتر مىغژ به دو واپس مغژ
غژيدن ، نشسته راه رفتن ؛ مثل اطفال و مردم لنگ و زمن .
قوله :
[ اى ملامتگر سلامت مر ترا ] * اى سلامتجو تويى واهى العرى
[ واهى العرى ] أى ، سست دستآويز و ضعيف دستگاه .
قوله :
باز ديوانه شدم من اى طبيب * [ باز سودايى شدم من اى حبيب ]
تلميح است به آنكه در اين داستان كشف اسرار قلبيه از حال او داد .
آمدن دوستان به بيمارستان به عيادت خواجه ذو النّون مصرى - رحمة اللّه عليه .
قوله :
[ خلق را تاب جنون او نبود ] * آتش او ريشهاشان مىربود
يعنى ، پرتو آشفتگى او زيركى عقلا را رباينده بود ؛ كنايه از آن باشد كه از شور جنون در دلش و گريبان مىآويخت .
قوله :
يك سواره مىرود شاه عظيم * در كف طفلان چنين درّ يتيم
گويا اعتذار است براى جرم نابينايى عوام كه شاه ، عظمت خود را پنهان داشته از بصاير و فرد برآمده و درّ شاهوار توحيد به دست نادان افتاد . اگر از شاه نهراسند و قدر درّ و گوهر نشناسند ، استبعاد ندارد ؛ لازم [ است ] كه به حكم سفاهت ، منصور به دار آويزند و گاه خون انبيا ريزند .
هامش
( 1 ) « و چه نيك گفته شده كه : سلطان چيزى جز يك درياى بزرگ نيست و نزديك شدن به دريا ، عواقب ريشهكنى دارد . »