يعنى ، گاه كهترى و فرومايگى تعليم كند و گاه مهترى و بلندپايگى ؛ زيرا كه نظر شيخ بر استعداد مريد باشد و در خور استعداد كارفرمايى كند .
قوله :
مُهر مومش حاكى انگشتريست * [ باز آن نقش نگين حاكىِ كيست ]
الى آخر البيتين « 1 » . يعنى ، مريد را فنا فى الشيخ و شيخ را فنا فى اللّه مقام باشد .
قوله :
هست كُهْ كآوا مثنّا مىكند * [ هست كُهْ كآواز صد تا مىكند ]
تفاوت مراتب سالكان در قبول تجلّى بيان مىفرمايند . يعنى ، دلى باشد كه اگر پيرى بر آن دل از غيب وارد شود ، حفظ همان پير را كمال تصوّر كند ، و دلى باشد كه از ورود يك لطيفهء غيبى ، ابواب خزاين چندى اسرار بر او مفتوح مىشود .
قوله :
مىزهاند كوه از آن آواز [ و ] قال * [ صد هزاران چشمهء آب زلال ]
حاصل معنى آنكه ، از يك خطاب و نداى غيبى ، كوه دل هزاران هزار چشمه مىجوشاند ؛ يعنى دلهاى طالبان را مانند چشمه به جوش آرد .
قوله :
چون ز كُه آن لطف بيرون مىشود * [ . . . ]
يعنى ، وقتى كه سالك كشف اسرار مىكند ،
قوله :
[ . . . ] * آبها در چشمهها خون مىشود
دلهاى طالبان در حسرت دريافت و فهم آن اسرار خون مىگردد .
قوله :
زان شهنشاهِ همايونْ نعل بود * [ كه سراسر طور سينا لعل بود ]
تركيب همايون نعل را در خواندن ، از قسم يك كلمه بايد خواند .
قوله :
كو حميّت تا ز تيشه وز كلند * [ اينچنين كُه را به كلّى بركَنند ]
حميّت ، ننگ و عار داشتن ؛ كلند ( به فتح كاف عربى ) آلت زمين كندن . حاصل معنى
هامش
( 1 ) مقصود اين بيت است :حاكىِ انديشهء آن زرگرست * سلسلهء هر حلقه اندر ديگرست