آنكه ، طالب را حميّت بايد كه به تيشهء همّت ، كوه دل پاره [ كند ] تا ماهى يا آفتابى بر آن بتابد .
قوله :
اين قيامت زان قيامت كى كمست * [ آن قيامت زخم و اين چون مرهمست ]
يعنى ، قيامت صغرى از قيامت كبرى باشد .
قوله :
هركه ديد آن مرهم از زخم ايمنست * [ هر بدى كين حسن ديد او محسنست ]
هركسى كه قيامت صغرى ديد به مرگ اختيارى قطع تعلّق از هول قيامت بازرسته .
قوله :
اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف * [ واى گلرويى كه جفتش شد خريف ]
بيان مصاحبت مىفرمايد .
قوله :
[ آن منم خم خود أنا الحق گفتنست ] * رنگ آتش دارد الّا آهنست
هركه در خدا گم شود ، خدا نگردد . و اگرچه سالك به واسطهء محو صفات بشريت در صفات الوهيت خود را آراسته به صفات حقّ بيند ، امّا أنا الحقّ گفتن روا نباشد . اگر آفتاب در آينه تابد ، آفتاب نگردد ؛ زيرا كه در ذات آينه از آفتاب و در ذات آفتاب از آينه چيزى نيست . و لهذا أنا النّار گفتن آهن را حضرت مولوى ناميدند « 1 » ؛ فافهم .
قوله :
آتشى چه آهنى چه « 2 » لب ببند * [ ريش تشبيه مشبّه را مخند ]
اشارت به آن است كه تمثيلات قاصر است .
قوله :
پاى در دريا منهْ كم گوى از آن * [ بر لب دريا خمش كن لبگزان ]
مقولهء ناصح [ است ] . أى ، از توحيد ملاف . و نعم ما قيل : و ما السّلطان الّا البحر عظما
هامش
( 1 ) محقّقان كرام را شايستهء ياد كرد است كه شارح ، شرح چند بيت بعد را نيز گفته ، كه ابيات براى روشنتر شدن مطلب آورده شد :رنگ آهن محو رنگ آتشست * ز آتشى مىلافد و خامشوَشست
چون به سرخى گشت همچون زرّ كان * پس أناالنّارست لافش بىزبان( 2 ) در نسخهء ق : آتش چه ، آهن چه .