قوله :
خاك در چشمش زد و از راه برد * [ در ميان جغد و ويرانش سپرد ]
آن روح شخص كامل را به جسم پيوند داد تا از تجرّد به حبّ برآمد و تعلّق پيدا كرد .
پس اطلاق لفظ كورى و خاك در چشم كردن و از راه بيرون [ بردن ] نسبت به مشبّه به كه باز باشد ، مستلزم سوء ادب نباشد به مشبّه كه انسان كامل است ؛ مثلا اگر قايلى گويد كه يك دم جدا شدن وزير بساط قرب پادشاه و پيوستن او مهمان خلايق ماند كه آفتابى تيره شود يا باز بينايى گردد يا دريايى خشك شود يا چشمهء حيوانى به خاك انباشته شود ، اين كلام نسبت به حال وزير گستاخى نباشد .
قوله :
بر سرى جغدانْشْ بر سر مىزنند * [ پرّوبال نازنينش مىكَنند ]
يعنى ، از راى سردارى كه مبادا بر او قرار گيرد ، بر سرش مىزند و در دفع او مىكوبد .
قوله :
او خورد از حرص طين را همچو دِبس * [ دنبه مسپاريد اى ياران به خرس ]
دبس أى ، دوشاب .
قوله :
جغد چه بوَد خود اگر بازى مرا * [ دل برنجاند كند با من جفا ]
يعنى ، اگر مقرّبى مرا نافرمانى كند از بساط قرب بازماند ؛ چنانچه ابليس از نافرمانى ديد ، آنچه ديد .
قوله :
طبل بازِ من نداى « ارْجِعِي » * [ حقّ گواه من به رغم مدّعى ]
اشارت [ است ] به آيهء :
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »
« 1 » .
قوله :
من نيَم جنسِ شهنشه دور ازو * [ ليك دارم در تجلّى نور ازو ]
يعنى ، قبول اثر منحصر در جنّت نيست ؛ بلكه علاى معنوى بوجه من الوجوه كافى است .
قوله :
[ باد جنس آتش آمد در قوام ] * طبع را جنس آمدست آخر مدام
هامش
( 1 ) الفجر ( 89 ) آيات 27 - 28 : « اى روح آرامش يافته ، خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت بازگرد . »