قوله :
[ وانكه گردشها از آن دريا نديد ] * هر دم آرد او به محراب « 1 » جديد
يعنى ، نسبت امور به اسباب كند و آفرينندهء سبب را در ميان نبيند .
قوله :
ما ز عشق شمس دين بىناخنيم * [ ورنه ما آن كور را بينا كنيم ]
يعنى ، از غلبهء محبّت حضرت شمس الحقّ پرواى آن نمانده كه به ناخن تدبير گره از كار ديگران واكنيم .
قوله :
مر حسودت را اگرچه آن منم * [ جان مده تا همچنين جان مىكَنم ]
مبالغه مىكند در منع مداواى حسود . يعنى ، اين صفت مذموم در هركه يافت شود - اگرچه من باشم - دل مده و معالجه مكن و بگذار كه در عقبه بميرد .
قوله :
بازْ آن باشد كه بازآيد به شاه * [ . . . ]
مانند نبى و ولى و ديگر خواص كه هرچند به عالم سفلى افتادند ، پيوسته توجّه به عالم علوى دارند .
قوله :
[ . . . ] * بازِ كورست آنكه شد گمكردهراه
مثل منكر نبوّت و رسالت و ولايت كه هرگز به راه نيايد و از قرب حقّ ابدا مهجور ماند و از اين باز كور تا چند كور ، هيچ فرقى نباشد .
قوله :
راه را گم كرد « 2 » در ويران فتاد * [ باز در ويران برِ جغدان فتاد ]
همان باز كه به جانب دست شاه نگران است .
قوله :
[ او همه نورست از نور رضا ] * ليك كورش كرد سرهنگ قضا
شخص كامل را از قرب ذات بلا كيف تنزّل نمودن و در كيفيات متنوّعه و صفات مختلفه بر كردن ، بدان ماند كه شاهبازى از چشم ، معذور شود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : محرابى .
( 2 ) همان : + و .