قوله :
[ آنچه مىدانست تا پيدا نكرد ] * بر جهان ننهاد رنج طَلق و درد
الطلق ( بفتح الأوّل و سكون الثّانى ) درد زاييدن كه آن را درد زه گويند .
قوله :
ورنه كى گيرد گلابهء تن قرار * [ چون ضميرت مىكشد آن را به كار ] « 1 »
لفظ ورنه ، اين بيت را مشكل كرده . امّا حل معنى چنين است كه ، اگر سرّ عيان نشود ، گلابهء تن قرار نمىگيرد . و گلابه يا گلاوه ، حلقه [ اى ] از ريسمان و قيل : چرخهء جولاه .
قوله :
[ شاه با او در سخن اينجا رسيد ] * يا بديد از وى نشانى يا نديد
تا بديد از وى نشانى ناپديد ، هم مىتوان خواند .
قوله :
[ پيش بنشاندش به صد لطف و كرم ] * بعد از آن گفت اى چو ماه اندر ظلم « 2 »
يعنى ، حسن تو در لباس پوشيده باشد .
قوله :
[ در حديث آمد كه تسبيح از ريا ] * همچو سبزهء گولخن دان اى كيا
گلخن و گولخن ، آتشدان حمّام .
قوله :
[ ور بوَد صورت حقير و ناپذير ] * چون بوَد خُلقش نكو در پاش مير
يعنى ، در قدم او جان بده .
قوله :
چند باشى عاشق صورت نكو * [ طالبِ معنى شو و معنى بجو « 3 » ]
أى ، شخص صاحب جمال .
قوله :
كوهها بينى شده چون پشم نرم * نيست گشته اين زمين سرد و گرم
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع دوّم آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .
( 2 ) پيشين ؛ و مصرع اوّل آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .
( 3 ) پيشين ؛ و مصرع دوّم آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .