ديگر باشد كه جز خاصان حقّ ديگرى درنيابد .
قوله :
[ گر نبودى مر عرض را نقل و حشر ] * فعل بودى باطل و اقوال فَشر
الفَشر ، هذيان .
قوله :
[ نقل هر چيزى بوَد هم لايقش ] * لايق گلّه بوَد هم سايقش
سايق ، رانندهء گلّه كه چوپان باشد .
قوله :
[ بنگر اندر خود نه تو بودى عرض ] * جنبشِ جفتى و جفتى با غرض
يعنى ، از جنبش جفت كه نر و ماده باشند به هم رسيده و قرين مقصد گرديده .
قوله :
[ اوّل فكر آخر آمد در عمل ] * بنيتِ عالم چنان دان در ازل
يعنى ، علّت غايت مقصود از عمل در وجود متأخّر است ؛ چون ثمر بعد از شاخ و برگ درخت به ظهور آيد . پس علّت غايت ايجاد كه سرور عالم و آدم است - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - از اين جهت بعد از همه مبعوث شد ؛ كما سيجيء ، اللّهم صلّ و سلّم على آله و اصحابه و اولاد آخره .
قوله :
پس سرى كه مغز آن افلاك بود * [ اندر آخر خواجهء لوْلاك بود ]
يعنى ، افلاك سرگنجيده بود مانند مغز .
قوله :
نقل اعراضست اين بحث و مقال * [ . . . ]
يعنى ، سؤالى و جوابى كه مىگذرد .
قوله :
[ . . . ] * نقل اعراضست اين شير و شكال
شكال ( به اوّل مكسور و كاف تازى ) ريسمانى كه بر دست و پاى اسبان و شتران بدخصلت بندند و اينجا از [ شير ] ، حركت و از شكال ، سكون مراد داشتهاند .
قوله :
جمله عالم خود عرض بودند تا * اندرين معنى بيامد « هَلْ أَتى »