يعنى ، هر جوابى كه بعد از راست كردن فكرت از راه گوش به دل درآيد ، چشم دل آن را درپذيرد و گويد كه اكنون از من شنو و گوش را به گوشه [ اى ] واگذار .
قوله :
گوش دلّالست « 1 » و چشم اهل وصال * [ چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال ]
أى ، چشم .
قوله :
درشنيد « 2 » گوش تبديل صفات * [ . . . ]
مثل موصوفى را به اوصاف نيك شنيده . چون از جاى ديگر بر خلاف آن شنيدى ، شنيدهء اوّل را از حال خود گشت و صفات آن موصوف در تصوّر تو مبدّل شد .
قوله :
[ . . . ] * در عيانِ ديدهها تبديل ذات
جايى كه چشم دل باز است ، كار با مشاهدهء ذات است كه ذات فانى ، ذات باقى مىشود .
قوله :
ز آتش ار علمت يقين شد از سخُن * [ پختگى جو در يقين منزل مكن ]
يعنى ، از گفتن آتش اگر تو را علم يقينى شد كه سوزنده است ، سخن پخته خواهى گفت و صفت آتش را نيكو بيان توانى كرد . امّا در يقين منزل مكن و قدم در آتش بگذار و دود از دمار هستى خود برآر كه علم اليقين ، عين اليقين شود .
نكند گرم فكرت آتش * ننشاند حديث آب عطش
غالبا اين ابيات در نكوهش گوشپرستان ديده دوخته است كه قدر چشميافتگان گوش فروخته ندانند و محض شنيد ، از ديد وارهند . الحقّ عالمى از صاف جواهر حقايق شنيده ، امّا به چشم جوهرشناس نديده . آنچه به گوش مىرسد خبر است و آنچه به چشم درآيد نظر . « شنيده كى بوَد مانند ديده « 3 » » .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : دلّاله .
( 2 ) همان : شنود .
( 3 ) نك : امثال و حكم ؛ ج 2 ، ص 1033 .