امتحان پادشاه به آن دو غلام . . .
چون پيشتر گذشت كه در انسان صفتى بهتر از خلق نيكو نباشد و بدترين اخلاق حسد است ، حكايت دو غلام به جهت اثبات اين مدّعا در عذوبت و سلاست بيان مىفرمايند و داد سخن مىدهند . و بدين مصرع كه : پاى كژ را كفش كژ بهتر بود اين داستان مناسبت تمام دارد ؛ كما يتضح عليك عند ختم القصّة .
قوله :
[ نور گوهر نور چشم ما شدى ] * هم سؤال و هم جواب « 1 » ما بُدى
يعنى ، فروغ سخن او بصيرت را مدد كردى تا به حدّى كه اگر سؤال از او ناشى شدى ، جواب هم از سؤال مستنبط شدى . و در بعضى نسخ ، از ما بُدى ديده شد ؛ در اين صورت معنى ظاهر است .
قوله :
چشم كژ كردى دو ديده « 2 » [ قرص ] ماه * [ چون سؤالست اين نظر در اشتباه ]
گفتگوى غلام را يكسو كرده ، كليّه را بيان مىكند كه نور گوهر سخن را چشم راست بين دريابد ، نه هر چشمى كه كج ديده باشد ؛ زيرا كه از كجى ديد ، شبهه عارض شود و از شبهه سؤال خيزد . چون كجى به راستى مبدّل گرديد ، جواب صافى حاصل شد ؛ زيرا كه كثرت رفت و وحدت ماند . پس [ كژ ] چشم كردن ، عبارت از خودبينى باشد و راست كردن ، غبار هستى موهوم از دامن افشاندن « 3 » .
قوله :
فكرتت را راست كن نيكو نگر * [ هست هم نور و شعاع آن گُهر ]
يعنى ، چشم را راست گردانيدن آن باشد كه فكرت راه صواب مفتوح شود ؛ و قوّت فكر چون راست او باشد ، از نور و شعاع و گوهر وحدت بهرهمند گردد . پس هم نور و هم شعاع آن گوهر شود ؛ از قبيل : همنفر و همخانه .
قوله :
هر جوابى كان نه گوش آيد به دل * [ چشم گفت از من شنو آن را بهل ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + از .
( 2 ) همان : ديدى .
( 3 ) شارح بيت آينده را نيز شرح كرده و پيوستِ بيت پيشين نموده كه آورده شد :راست گردان چشم را در ماهتاب * تا يكى بينى تو مهء را نك جواب