مىگويد كه ، اهل عالم چيزى را كه خوش و پسنديده است مىخواهد و حال آنكه خوش به كردهء آنها خوشتزوير است نه خوشحقيقى . امّا ادراك به معنى ناكرده ، در آتش طلب آن مىسوزند و از خوشحقيقى تا تزويرى فرق نمىكنند ؛ مثلا از پير و جوان هركه هست طالب آرزوست ، ليكن سره از ناسره امتياز نمىتواند كرد .
قوله :
[ پرتوى بر قلب زد خالص ببين ] * بىمحك زر را مكن از ظنّ گزين
از محك ، نور بصيرت و معرفت مراد است . هركه دارد آن را كار مىفرمايد و هركه ندارد بايد كه خود را به صاحب محك بسپارد .
قوله :
بانگ غولان هست بانگ آشنا * [ . . . ]
از بانگ غولان ، دعوت اصحاب شيطنت كه خود را از اصحاب معرفت وانمايند ، اگر خواسته شود ، مناسب است . امّا حضرت مولوى ، وساوس نفسانى مراد داشتهاند ؛ چنانچه تصريح خواهند كرد .
قوله :
[ . . . ] * آشنايى كو « 1 » كشد سوى فنا
از اين فنا ، هلاك و انهماك مراد است ؛ نه فنايى كه مراد ، سالكان طريقت باشند .
قوله :
[ نام هريك مىبرد غول اى فلان ] * تا كند آن خواجه را از آفلان
[ آفلان ] أى ، هالكان .
قوله :
[ ذكر حقّ كن بانگ غولان را بسوز ] * چشم چون نرگس « 2 » ازين كركس بدوز
نرگس ، سر به زير افكنده و بر پشت پا چشم دوخته [ كه ] به هيچ سو نمىبيند « 3 » .
قوله :
[ صبح كاذب را ز صادق واشناس ] * رنگ مى را باز دان از رنگ كاس
يعنى ، كاسه كه مجازا آنجا جا گرفته .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : كه .
( 2 ) همان : چشم نرگس را .
( 3 ) ويژگى سبكى است ؛ حرف اضافهء به در مقام نشانهء راى مفعولى است ، يعنى هيچ سو را نمىبيند .