مىگردد قوّت به سبب ظهور پيرى و زوال جوانى ) [ چرا تعقّل نمىكنيد ؟ ]
قوله :
[ . . . ] * دل طلب كن دل منهْ در استخوان
[ يعنى ] صورت ، استخوان و معنى ، مغز آن [ بود ] .
قوله :
كان جمالِ دل جمال باقيَست * [ دولتش از آب حيوان ساقيَست ]
يعنى ، جمال كه بر دل مىتابد ، جمال تجلّى حقّ است .
قوله :
[ خود هم او آبست و هم ساقى و مست ] * هر سه يك شد چون [ طلسم ] تو شكست
هركه از خود فانى گشت و جمال باقى دريافت ، آن جمال را در تجلّيات متنوّعه ناظر گرديد . پس آنچه گفت : هم او آبست و هم ساقى و مست ، كنايه از بسط آن تجلّى جمال است كه محيط است بر مراتب سهگانهء : سير الى اللّه و فى اللّه و باللّه .
قوله :
[ معنى تو صورتست و عاريت ] * بر مناسب شادى و بر قافيت
تعريض بر جهان صورتپرست [ است ] كه تهمت دريافت معنى بر خود بسته . يعنى ، آنچه به زعم خود معنى پنداشته و بدان شاد شده ، مناسب و مشاكل معنى است نه معنى ؛ و به جاى قافيه است و بر معنى اصلى را .
و قافيه در لغت ، پس رونده و از پى آينده را گويند و در اصطلاح كلمه [ اى ] كه در آخر شعر باشد ؛ اينجا معنى آخر مقصود است .
قوله :
كور را قسمت خيال غمفزاست * [ . . . ]
عاشق صورت ، در خيال بند است كه ثمرهء آن غم و اندوه است ؛ زيرا كه صورت نايد .
قوله :
[ . . . ] * بهرهء چشم آن « 1 » خيالات فناست
هركه چشم بينا دارد ، فناى [ خيالات ] خود [ دارد ] . چنانچه گذشت : هر سه يك شد چون طلسم تو شكست .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اين .