تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠

تعريف كردن مناديان قاضى مفلسى را گرد شهر

قوله :
[ زهره نه كس را كه لقمهء نان خورد ] * زانكه آن لقمه‌رُبا كاوش برد
يعنى ، تفحّص نمايد . قوله :
[ كُنج زندان جهان ناگزير ] * نيست بىپا مزد و بىدق‌ّالْحصير
دَق الحصير ، بورياكوبى . يعنى ، جهانيان به هر بهانه چيزى مىخواهد ؛ يكى مزد پا مىخواهد كه در كار تو سعى كردم ، يكى ضيافت بورياكوب طلب مىكند كه مرا مهمان كن . قوله :
آدمى را فربهى هست از خيال * [ گر خيالاتش بوَد صاحب جمال ]
ربط اين بيت بما قبل به اين طريق است كه اگر در ظاهر با هيچ كس مصاحب نشوى ، خيالات تو با تو هميشه همراه است و خيال از دو حال خالى نيست ، يا خوش است يا ناخوش . چنانچه خود بيان مىفرمايد . قوله :
گفت پيغمبر « 1 » خداش ايمان نداد * هرك را صبرى نباشد در نهاد
فى الحديث : « من لا صبر له فلا ايمان له « 2 » » زيرا كه ايمان دو نصف است ؛ يكى نصف صبر ، ديگر شكر . قوله :
آن يكى در چشم تو باشد چو مار * [ هم وى اندر چشم آن ديگر نگار ]
باز رفت بر سر خيال . قوله :
كاندرين يك شخص هر دو فعل هست * [ گاه ماهى باشد او و گاه شست ]
در ذات يك شخص ، دو صاحب خيال ، خيال مختلف توانند انديشيد كه يكى به عداوت كافران كارد و ديگران به محبّت مؤمن شمارد . و منشأ احتمال ، صلاحيت اوست مر قبول كفر و ايمان را .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : پيغامبر . ( 2 ) نك : احاديث مثنوى ، ص 46 . « كسى كه صبر ندارد ، ايمان ندارد . »