مراد از استخوان ، احكام دنيوى است .
قوله :
[ زانكه بر دل نقش تقليدست بند ] * رَوْ به آب چشم بندش را بِرَند
[ برند ] أى ، رنده كن و بتراش .
قوله :
گر ضريرى لَمترست و تيز خشم * [ گوشت پارهاش دان چو او را نيست چشم ]
ضرير ، نابينا . لمتر ( به فتح لام و سكون ميم و ضمّ تا ) فربه و گنده .
قوله :
نوحهگر باشد مقلّد در حديث * [ جز طمع نبْوَد مراد آن خبيث ]
نوحهگر ، لقب لوليان است كه در تعزيت دف زنند و هايى بر اصول آغاز كنند و اهل ماتم را بگريانند و مزد ستانند .
قوله :
[ هين مشو غرّه بدان گفتِ حزين ] * بار بر گاوست و بر گردون حنين
گردون ، دولاب .
قوله :
[ گر به دل درتافتى گفتِ لبش ] * ذرّه ذرّه گشته بودى قالبش
مبالغه [ است ] در عظمت اسم الهى .
قوله :
نام ديوى را « 1 » برد در ساحرى * [ تو به نام حقّ پشيزى مىبرى ]
يعنى ، نام ديو را ساحرى از مسحور دور كند . براى تقدير ، لفظ نام را به قطع اضافه بايد خواند . و اگر ره برد باشد - چنانچه در بعضى نسخهها ديده شد - نام را اضافت در كار شود و معنى چنان باشد كه ، نام ديوى در سحر و ساحرى راه به منزل مىبرد و تأثير مىبخشد ؛ نام خدا را چرا براى پشيز بر زبان مىرانى ؟
خاريدن روستايى [ در تاريكى ] شير را . . .
قوله :
كه « لَو أنزلنا كتابا لِلجبل » * لَانْصدع ثم انقطع ثم ارتحل
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : ره .