خلقى كه به دعوت آنان مأمور بودند با او نتوانند نشست و از غلبهء نور ، عالم و اهل عالم را آتش درنگيرد . و تن را زنگارى از آن گفته كه در آن پيكر روحانى نورانى به حسب ظاهر ، زنگار سرشت بشريت بود .
قوله :
آفتابش چون برآمد زان فلك * [ با شب تن گفت هين « ما وَدّعك » ]
چون آفتاب نبوّت از فلك احديت ذات طالع گرديد ، تن را به خطاب :
« ما وَدَّعَكَ »
« 1 » مشرّف گردانيد كه اى شب تن تو نيز چون روز جان ، در كارى ؛ و حقّ تعالى تو را از نظرى كه با جان دارد ، محروم نگردانيده . ترك تو و دفع تو نكرده و رها نساخته .
قوله :
وصل پيدا گشت از عين بلا * [ زان حلاوت شد عبارت « ما قَلى » ]
يعنى ، محافظت روح با تن عين بلا بود ؛ امّا رحمت الهى چون تن را مثل جان نوازش فرمود و از عنايت خود متروك نگردانيد ، مژدهء وصل دررسيد و جناب مصطفوى [ ص ] را معراج جسمانى حاصل شد و از دريافت نعمت وصال ، حلاوت فراهم آمد و آن حلاوت معبّر شد به « ما قلى » « 2 » أى ، ما أبغضك . پس از اين تفسير و تأويل مفهوم شد كه از اهل كمال ، هريكى به قدر حال از كلام ملك متعال ، فهم حقايق و درك معانى كرده و حالها متفاوت است . چنانچه مىفرمايند ؛
قوله :
هر عبارت خود نشان حالتيست * [ . . . ]
« [ كلّ ] إناء يترشّح بما فيه « 3 » » چرا چنين نباشد « انّ للقرآن ظهرا و بطنا و لبطن بطنا الى سبعة البطن « 4 » » .
قوله :
[ . . . ] * حال چون دست [ و ] عبارت آلتيست
مثلا آلت عبارت مانند تيشه است و حالت جان مانند دست . چنانچه بىدست تيشه
هامش
( 1 ) الضّحى ( 93 ) آيهء 3 : « كه پروردگارت تو را ترك نكرده و بر تو خشم نگرفته است . »
( 2 ) پيش از اين ، از آن ياد شد .
( 3 ) نك : امثال و حكم ، ج 3 ، ص 1226 . « هر ظرفى آنچه در اوست ، ترشّح مىكند . » نظير : ( از كوزه همان برون تراود كه در اوست ) .
( 4 ) نك : احاديث مثنوى ، ص 83 . « هرآينه قرآن را ظاهرى است و باطنى و هر باطنى را باطنى [ ديگر ] تا هفت باطن . »