قوله :
لازم آمد باز رفتن زين مقال * [ . . . ]
اين مقال حال .
قوله :
[ . . . ] * سوى آن افسانه بهر وصف حال
أى ، حال صوفى .
قوله :
صوفى [ آن ] صورت مپندار اى عزيز * [ همچو طفلان تا كى از جوزْ و مويز ]
اشاره مىفرمايند كه ، مراد از صوفى همان روح انسانى است و از بهيمه ، بدن انسان و از خادم ، دوستان لافزن و شيخان پر از مكر و فن و از آخر ، دنيا و روز سفر ، هنگام رحلت .
گمان بردن كاروانيان . . . الخ
قوله :
[ گفت ] آن خر كو به شب لا حوْل خورد * [ جز بدين شيوه نداند راه كرد ]
يعنى ، به جاى كاروانه قوت خر غير لا حول اخرى نبود .
قوله :
[ چونكه قُوت خر به شب لا حوْل بود ] * شب مسبّح بود و روز اندر سجود
سجود ، كنايه از سكندرى خوردن و به سر غلطيدن خر است .
قوله :
[ در رهِ اسلام و بر پول صراط ] * در سر آيد همچو آن خر از خُباط
خباط ( به ضمّ اوّل ) ديوانگى و كلمهء خشكى [ و ] اينجا معنى آخر مناسب است .
قوله :
[ صد هزار ابليس لا حوْل آر بين ] * آدما ابليس را در مار بين
يعنى ، شيطنت در پوست آدم به طينت نهان باشد ؛ مثل نهان شدن شيطان در جلد مار هنگام دخول بهشت از بهر فريب آدم .
قوله :
در زمين مردمان خانه مكن * [ كارِ خود كن كار بيگانه مكن ]