قوله :
كيمياى زهرِ « 1 » مارست آن شقى * [ بر خلاف كيمياىِ متّقى ]
يعنى ، هرچه به دست شقى درآيد زهرمار شود ؛ فرضا اگر به آب حيات رسد ، آن را نيز زهر قاتل كند . يا چنانچه مار زهر خود را به منزلهء كيميايى عزيزتر مىدارد ، اين شقى نيز ادبار خود را مىدارد .
اندرز كردن صوفى . . .
اين داستان مربوط است به آنكه بر قول و فعل مدبر اعتماد نبايد كرد ؛ چنانچه صوفى بر خادم اعتماد مذلّت كشيد .
قوله :
صوفيى مىگشت در دوْر افق * [ تا شبى در خانقاهى شد قنق ]
[ قنق ] أى ، مهمان .
قوله :
[ پس مراقب گشت با ياران خويش ] * دفترى باشد حضورى « 2 » يار پيش
يعنى ، يا ربّ گفتن به حضور ، آن صوفى را دفعة باشد ؛ اگرچه يك كلمه است .
قوله :
[ همچو صيّادى سوى اشكار شد ] * گام آهو ديد و بر آثار شد
يعنى ، بر قدم مرد خدا قدم زد .
قوله :
[ چند گاهش گام آهو در خورست ] * بعد از آن خود ناف آهو رهبرست
از ناف آهو ، آنچه توجّه مرد خدا [ بود ] مراد است .
قوله :
[ آن دلى كو مطلع مهتابهاست * بهر عارف « فُتِحَتْ أَبْوابُها » ست
آنچنان دلى كه اقمار اسرار از او طالع شود ؛ خاصه عارف باللّه كه ابواب فيض را به روح ، مفتوح مىگرداند . و نور آن دلى را كه در سينهء محجوبان است ، نكوهش مىفرمايند .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) همان : حضور .