تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
قوله :
[ گفتم آخر خويش را من يافتم ] * در دو چشمش راه روشن يافتم
يعنى ، در دو چشم مرشد صاحب كمال ، خود را و راه كمال خود را روشن و مبرهن يافتم . در اين ضمن وهم كوته‌انديش ، راه منع پيش گرفت كه خيال خود را ذات خود پنداشته و عدم را وجود انگاشته . بعد از آن نقش من ، از زبان چشم مرشد گفت كه در اين چشم غير نقش خود را كه ببينى ، صورت خيال باشد نه حقيقت ؛ زيرا كه چشم غير سرمه از تصوير و تخييل شيطان كشيده و حجاب از او مرتفع نگرديده و به قدر موى اگر حجاب باقى باشد ، رؤيت صحيح دست ندهد . « 1 » چنانچه مطابق اين حكايت آورده‌اند .

هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر - رضى اللّه عنه .

قوله :
ورنه من بيناترم افلاك را * [ چون نمىبينم هلال پاك را ]
دلالت مىكند بر ضعف بصر و تيزى قايل ماه . قوله :
هم ترازو را ترازو راست كرد * [ هم ترازو را ترازو كاست كرد ]
هرگاه ميزان ، ميزان راست كند ، انسان را انسان چرا راست نكند . قوله :
رَوْ « أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ » باش * [ خاك بر دلدارى اغيار پاش ]
قال اللّه تعالى :
« مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ . »
« 2 » قوله :
تا ز غيرت از تو ياران نگسلد * [ زانكه آن خاران عدوّ اين گُلند ]
اگر با اغيار نشينى ، يار از غيرت پيوند دوستى نگسلند .
هامش
( 1 ) بايد يادآور شد كه شارح چند بيت آينده را نيز شرح كرده‌اند كه براى روشن‌تر شدن مطلب آورده شد :گفت وَهمم كان خيال تُست هان * ذات خود را از خيال خود بدان نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو ، تو منى در اتّحاد كاندرين چشم منيرِ بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال در دو چشم غير من تو نقشِ خَود * گر ببينى آن خيالى دان و رد زانكه سرمهء نيستى درمىكشد * باده از تصوير شيطان مىچشد . . .( 2 ) الفتح ( 48 ) آيهء 29 : « محمد پيامبر خدا ، و كسانى كه با او هستند بر كافران سختگيرند و با يكديگر مهربان . »