تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
قوله :
شكر يزدان را كه چون او شد پديد * [ در خيالش جانْ خيال خود بديد ]
يعنى ، وقتى كه نور ديدار يار نمودار گشت و برق مشاهدهء ذاتى لامع گرديد ، محقّق شد كه روح به هر قوّتى از قوا هر صورتى را كه ادراك كند ، صورت خود دريافته باشد . قوله :
خاك درگاهت دلم را مىفريفت * [ خاك بر وى كو ز خاكت مىشكيفت ]
يعنى ، بعد تجلّى ذاتى كه نه رائى ماند نه مرئى ، معلوم كردم كه آنچه از اشكال مرتسمه در آينه و خيال مرئى مىشد به منزلهء خاك درگاه تو بود و خاك بر سر كسى كه به خاك آرام گيرد . و شكيفتن ، به معنى قرار و آرام و صبر است كه آن را شكيب نيز گويند . قوله :
[ گفتم ار خوبم ، پذيرم اين ازو ] * [ . . . ]
يعنى ، با خود گفتم كه اگر سرانجام من خوب است ، اين معنى را قبول كنم و درپذيرم از خيال كه رويم هر صورت را كه ادراك كند ، صورت او باشد نه صورت حقّ . قوله :
[ . . . ] * ورنه خود خنديد بر من زشت‌ْرو
يعنى ، اگر اين اعتقاد نكنم و دانم كه هرچه در خيال بسته صورت حقّ است ، مضحكهء شيطان زشت‌رو شوم . قوله :
چاره آن باشد كه خود را بنگرم * [ . . . ]
يعنى ، چارهء اينكه اعتقاد گنج نكنم آن است كه خود را بنگرم و عجز خود را دريافته بدانم كه من از كجا و صورت بستن حقّ در ذهن من از كجا . قوله :
[ . . . ] * ورنه او خندد مرا من كى خرم
يعنى ، اگرنه خود را بنگرم ، آن شيطان زشت‌رو را بر خود بخندانم . اين‌قدر احمق نيستم ، خود را مىشناسم و مىدانم كه صورت او را من نتوانم ديد . و ابيات آينده موضح اين مدّعاست ؛ كما لا يخفى .