تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
قوله :
در هرآن چيزى كه ناظر مىشوى * [ مىكند با جنس سير اى معنوى « 1 » ]
يعنى ، جنس را ميل به سوى جنس خود است و حقّ تعالى نه از جنس ماست كه صورت گيرد و رنگ صور خياليهء ما درپذيرد . قوله :
[ چشم چون بستى ، ترا جان كَندنيست ] * [ چشم را از نورِ روزن صبر نيست ]
انجذاب هر جنس مر جنس خود را بيان مىفرمايند كه ، چشم چون فروبندى دلت بىقرار شود و ديده را از نور روزن ، شكيبا نيابى و اضطراب دل ممتزج امتزاج نور چشم با نور روزن چاره نباشد . قوله :
پس فراق آن دو نور پايدار * [ تا سه مىآرد مر آن را پاس دار ]
از اين دو نور ، نور دو چشم باطن مىخواهد كه طلب ضياى بىقياس است . قوله :
او چو مىخواند مرا من بنگرم * [ لايق جذبم و يا بدپيكرم ]
يعنى ، آن ضياى بىقياس چون مرا به خود دعوت كند ، شايستگى خود را اوّل بايد كه ملاحظه كنم . قوله :
خوب زشتى را اگر « 2 » در پى كند * [ تسخرى باشد كه او بر وى كند ]
يعنى ، به دنبال خود بد داند . قوله :
آينهء آهن براى قشرهاست « 3 » * [ آينهء سيماى جان سنگى بهاست ]
آينهء فولاد براى امتحان زنگ پوست است و آينهء ديدار جان ، روى دوست است . قوله :
[ آينهء جان نيست الّا روى يار ] * روى آن يارى كه باشد زان ديار
أعنى ، مرشد كامل .
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع دوّم آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد . ( 2 ) در نسخهء ق : گر لطيفى زشت را . ( 3 ) همان : پوست‌هاست .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 307 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى