و از ابو الحسن ، مراد همان مرد است كه رخت حسّها به سوى غيب برده . و او را به اين كنيت خواندن سزاوار باشد كه نيكمرد است و تشبيه به وصى مصطفى دارد .
و معنى اين دو بيت چنين باشد كه ، گاهى از سرمستى كه نيك مرد صاحب كمال تو را طفل تنپرور مىگويد ؛ يعنى ناقص مىداند ، گاه نقش خويش را ويران مىكند و از تعيّن عارى مىگردد و اين همه تلاش او از براى تنزيه حقّ است كه او را به چشم معنى و حسّ نورانى توان ديد ، نه به چشم حسّ حيوانى .
قوله :
چشم حسّ را هست مذهب اعتزال * [ ديدهء عقلست سُنّى در وصال ]
يعنى ، هركه وراى چشم حسّ چشم معنىبين ندارد ، در ناديدن جمال ، مذهب اعتزال دارد . اگرچه خود را سنّى اعتقاد كند ، امّا سنّى نباشد ؛ زيراكه مقتضاى اين حسّ عدم رؤيت باشد . چنانچه ابيات لاحقه موضح اين معنى است .
قوله :
[ هركه بيرون شد ز حسّ سنّى وى است ] * اهل بينش چشم عقل خوشپى است
يعنى ، آنكه از ديدهء حقّ بهره دارد ، چشم عقل نورانى است نه چشم حيوانى .
قوله :
[ هركه از حسّ خدا ديد آيتى ] * در برِ حقّ هست بهر طاعتى « 1 »
يعنى ، قول و فعل و سكون و حركت و خواب و بيدارى او نزد حقّ تعالى همين طاعت باشد و محض عبادت .
قوله :
[ پس بنىآدم مكرّم كى بُدى ] * كى به حسّ مشترك محرم شدى ؟
از اين حسّ مشترك ، مراد حسّ غيبى است كه مشترك است بين اللّه و بين العبد و آن نور الهى است كه من وجه از حقّ است و من وجه از سالك كه بدان نور ، ناظر و مدرك شواهد عالم قدس است .
پس معنى چنين باشد كه ، اگر حسّ حيوانى بودى و بس ، به اين حسّ كه يكى روى او به جانب حقّ است و روى ديگر به جانب خلق ، انسان را محرميت كى حاصل شدى ؟ و مىتواند كه از حسّ مشترك ، چنين حسّى كه از حواس باطنه است خواسته باشد . در اين صورت معنى چنين باشد كه ، به حسّ مشترك ميان حسّ حيوانى انسان چگونه محرم و
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع اوّل آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .