قوله :
گاه خورشيد و گهى « 1 » دريا شوى * [ . . . ]
به اعتبار عموم فيض .
قوله :
[ . . . ] * گاه كوه قاف « 2 » گه عنقا شوى
كوه قاف به اعتبار استقرار زمين و زمان به وجود او ، و عنقا به اعتبار بىنشانى .
قوله :
روح با عقلست [ و ] با علمست « 3 » يار * [ روح را با تازى و تركى چهكار ]
مرد صاحب حال را روح مجرّد مىگويند .
قوله :
از تو اى بىنقش با چندين صوَر * [ هم مشبّه هم موحّد خيرهسر ]
چنانچه روح را نقش چندين صور با اوست ؛ يعنى كيفيات متنوّعه دارد . چنانچه بالا گفت : گاه خورشيد و گهى دريا شوى . و شك نيست كه مشبّه را موحّد در بىنقشى است كه در بيت [ ؟ ] او كه ناشى از تجلّيات مختلفه است ، حيرانند .
قوله :
گه مشبّه را موحّد مىكند * [ گه موحّد را صوَر ره مىزند ]
فاعل مىكند ، بىنقش است كه در بيت بالا واقع شده است . و مشبّه را موحّد كردن ، از حسّ ظاهر كه مقتضى تشبيه است ، خلاص بخشيدن و به مقتضاى عقل كه مرتبهء تنزيه است رسانيدن باشد . و اين كار عارف صاحب حال بود كه نظر بر كثرت صور كيفيات او نبايد كرد ، الّا قدم موحّد ناظر كه در مرتبهء اوست از جادهء توحيد .
قوله :
گه ترا گويد [ ز ] مستى بوالْحسن * [ يا صغير السّن يا رطب الْبدن ]
اين بيت و بيت دوّم ، تقويت آن مىكند كه در ابيات ما تقدّم مخاطب ، عارف صاحب حال باشد ؛ زيرا كه اطلاق مبنى و ويران كردن نفس خويش بىتأمّل ، مناسب حال اوست ؛ نه ملايم حضرت الوهيت و روح قدسى .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : خورشيدى و گه .
( 2 ) همان : + و .
( 3 ) همان : علمست و با عقلست .