تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
قوله :
[ هين به جاروب زبان گردى مكن ] * چشم را از خس ره آوردى مكن
پيش يارى كه محرم اسرار باشد ، زبان گشودن تو بدان ماند كه چشم را از خس و خاشاك ره‌آورد دهى ؛ و حال آنكه چشم را از آن بايد نگاه داشت . قوله :
[ چونكه مؤمن آينهء مؤمن بوَد ] * روى او ز آلودگى ايمن بوَد
أى ، از آلايش رذايل اخلاق و نفاق . قوله :
تا نپوشد روى خود را از « 1 » دمت * دم فرو خوردن نبايد هر دمت
[ دم ] در مصرع اوّل ) به معنى نفس ، در مصرع ثانى ) به معنى ساعت [ بود ] . قوله :
[ پس نخسپم باشم از اصحاب كهف ] * بِه ز دقيانوس باشد خواب « 2 » كهف
يعنى ، به از دقيانوس كه اصحاب كهف از دست او در غار خزيدند و خواب بيدارى گزيدند . قوله :
آفتاب معرفت را نقل نيست * [ مشرق او غير جان و عقل نيست ]
بر خلاف آفتاب چهارم آسمان كه نقل و زوال دارد . قوله :
خاصه خورشيد كمالى كان سريست * [ روز و شب كردار او روشنگريست ]
يعنى ، آفتاب معرفتى كه نه به اسباب استدلال و كسب فكر طالع شده ، بل به وهب الهى كه آن را علم لدنّى خوانند ، از مشرق عقل كلّى و مطلع روح قدسى طالع گشته . قوله :
مطلع شمس آى اگر « 3 » اسكندرى * [ بعد از آن هرجا رَوى نيكوفرى ]
چون آفتاب معرفت از مشرق روح تو سر برزند ، سكندر ملك معنى باشى . و سكندر
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : در . ( 2 ) همان : آن محبوس . ( 3 ) همان : گر .