به مطلع شمس رسيد ؛ چنانچه در قرآن واقع است :
« حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ . . .
الخ « 1 » . »
قوله :
[ بعد از آن هرجا روى مشرق شود ] * شرقها بر مغربت عاشق شود
در مغربى كه عارف قدم زند ، مشرق بر انوار آن مغرب حسرت برد ؛ زيرا كه مشرق اهل عرفان ، جوشيدن و مغرب ، خموشيدن باشد .
قوله :
حسّ خفّاشت سوى مغرب دوان * حسّ دُرّپاشت سوى مشرق روان
حسّ خفّاش ، حسّ حيوانى [ است ] كه ادراك روحانيات از او متصوّر نباشد . و حسّ دُرّپاش ، حسّ اشيايى [ است ] كه آفتاب معرفت نورانى باشد . و شك نيست كه ميل حسّ حيوانى سوى مغرب جسم است نه مشرق روح .
قوله :
[ راه حسّ راه خرانست اى سوار ] * اى خزان را تو مزاحم شرم دار
يعنى ، كارفرمايان حواس ظاهر به منزلهء حمارند و تو كه از آنها توقّع خير كنى ، چنان باشد كه حمارى چند را مزاحمت رسانى و زحمت دهى .
قوله :
پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * [ آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس ]
خواجه حسين شارح ، حواس باطنى را كه حسّ مشترك و خيال و واهمه و حافظه و متصرّفه باشد ، مراد داشته . امّا ظنّ اين درويش آن است كه مراد مولوى انوار غيبى است كه حواس ظاهر و باطن به منزلهء ابدان و آن انوار به جاى ارواح است ؛ چنانچه ابيات آخر مؤيّد همين قول است . و اگر مراد حواس باطن مشهوده باشد ، بايد كه حكماى خداشناس باشند و حال آنكه با وجود ده حسّ ظاهر و باطن كافرند .
قوله :
اى صفاتت آفتاب معرفت * [ و آفتاب چرخْ بندِ يك صفت ]
خطاب مىكند به انسانى كه به حواس نورانى متوجّه عالم غيب است . و مىتواند بود كه خطاب به حضرت ربوبيت يا به روح باشد و اين هر دو احتمال بعيد است ؛ زيرا كه ابيات آينده مساعدت نمىكند . چنانچه پيشتر اشاره كرده خواهد شد .
هامش
( 1 ) الكهف ( 18 ) آيهء 86 : « تا به غروبگاه خورشيد رسيد . »