قوله :
[ اى دهان تو خود زبانهء دوزخى ] * وى جهان تو بر مثال برزخى
اشاره است بدانكه ، دنيا مزرعهء آخرت مىتواند شد كه [ هركه ] بهره از معانى برگرفت به آن طرف افتاد و هركه به حظوظ نفسانى مشغول گشت ، اينطرف ماند .
قوله :
بود آدم ديدهء نور قديم * [ موى در ديده بوَد كوه عظيم ]
در اين ضمن اشعار است بدانكه ، صغيره نسبت به اصفيا كبيره باشد .
قوله :
گر در آن ساعت « 1 » بكردى مشورت * [ در پشيمانى نگفتى معذرت ]
يعنى ، مشورت با ملايكه اگر مىكرد ، عقل با عقل يار مىشد .
قوله :
نفس با نفسِ دگر چون يار شد * [ . . . ]
كنايه [ است ] از مشورت آدم با حوّا و غلبهء شيطان بر هر دو .
قوله :
[ . . . ] * عقل جزوى عاطل و بيكار شد
يعنى ، عقل هر دو كارى نساخت ؛ براى آنكه يارى نفس با نفس اين اثر دارد . و مىتواند كه مراد از نفس ، عقل باشد و اين بيت مرادف بيت بالا باشد . و مراد از بطلان عقل جزوى ، ظهور آثار عقل كلّ باشد . امّا آنچه پيشتر مىفرمايند : نفس با نفس دگر خندان شود . . . الخ ، از اين معنى اين است .
قوله :
چون ز تنهايى تو ناهيدى « 2 » شوى * [ زير سايهء يار خورشيدى شوى ]
يعنى ، در تنهايى اگر زهره شوى هم هيچ نخواهى شد ؛ اما در زير سايهء يار اگر درآيى ، خورشيد مىتوانى شد .
قوله :
يار چشم تُست اى مرد شكار * [ از خس و خاشاك او را پاك دار ]
يعنى ، همنشين عاقل و دانا به منزلهء چشم جهانبين است .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آدم .
( 2 ) همان : نوميدى .