تنبيه است مر غافل را كه در هيچ حال بىخوف نباشد ؛ چه در رنج و عنا و چه در مكنت و غنا . زيرا كه تحصيل مناصب دنيوى و پاس مراتب آن ، از خوف سقوط زوال آن منصب و آن مرتبه خالى نبود . پس اهل مناصب را از متاعب چاره و گريز نيست . لهذا تعب را نزع و جان كندن خوانده .
قوله :
هرچه جز عشق خداى احسنست * [ گر شكرخواريست آن جان كندنست ]
يعنى ، فى الحقيقة جز محبّت الهى دافع تعب نيست به دو وجه :
يكى آنكه ) محبوب مطلق اوست و هرچه از محبوب به محبّ مىرسد ، هم ملايم باشد و در جذب ملايم نفس معتوب نگردد .
دوّم آنكه ) محبّت حقّ را زوال نيست ؛ پس ترس و بيم و سقوط مرتبه در آن نباشد و چون خوف نباشد ، تعب و جان كندن نباشد . بعد از آن ، جان كندن را تفسير مىكند و مىگويد ؛
قوله :
چيست جان كندن سوى مرگ آمدن * دست بر آب حياتى نازدن
يعنى ، در پى مناصب و مطالب رفتن ؛ و ملك و مال خواستن ، سوى مرگ آمدن باشد .
و از عشق الهى غافل شدن ، دست در آب حيات نازدن بود .
قوله :
خلق را دو ديده در خاك « 1 » ممات * صد گمان دارند در آب حيات
از خاك ممات ، مناصب و از آب حيات ، عشق مىخواهد . حاصل معنى آنكه ، مردم هر دو چشم در مناصب دنيوى دوختهاند ؛ در غريبنوازىها و جانبخشىهاى عشق گمانهاى فاسد مىكنند .
قوله :
جهد كن تا صد گمان گردد نَود * شب برو ور تو بخسبى شب رود
يعنى ، در گمان ميفزاى و سررشتهء ظنّ باطل را كوتاه كن و طريق مجاهده پيش گير و شبزندهدار باش ؛ كه اگر ميل به خواب كنى ، شب بگذرد و روزگار تو به خواب غفلت ضايع شود .
قوله :
در شب تاريك جوى آن روز را * پيش كن آن عقلِ ظلمتْسوز را
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .