قوله :
آن عدم او را هماره بنده است * كار كن ديوا سليمان زنده است
يعنى ، حال شيوهء بندگى و اطاعت با عدم هميشه هست كه چنانچه به فرمان الهى لباس وجود يكبار پوشيده ، باز همان لباس در بر كند . و مراد از ديو ، ديو نفس است و از سليمان ، سليمان آفرين .
امّا به خاطرت نرسد كه صوفيه قلب حقايق را قايل نيستند و نزد اين طايفه موجود معدوم و معدوم [ موجود ] نمىشود ؛ زيرا كه مقولهء ايشان است كه : « هو خالق العدم كما هو خالق الوجود « 1 » » پس عدم مطلق كه قبول وجود دارد ، محال باشد ، امّا عدم مضاف را قبول وجود ، چه محال .
قوله :
ديو مىسازد « جفان كالجواب » * زهره نه تا دفع گويد يا جواب
قال اللّه تعالى :
« يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ . »
« 2 » مىكردند براى سليمان آنچه مىخواست از غرفههاى دلكش و مىساختند تمثالها ( و صورتهاى ملايكه و انبيا تا مردم آن را مشاهده نموده پرستش نمايند . و در آن زمان اتخاذ تصاوير مباح بود ) و مىكردند براى وى كاسههاى چوبين و غير آن مانند حوضهاى بزرگ و ديگهاى بلند بر سه پايه نهاده چون كوهها .
و سليمان - ع - را ده هزار طبّاخ بود كه در آن ديگها طعام پختندى و هنوز در ولايت شام چنين ديگهاى تراشيده از سنگ موجود است .
قوله :
[ خويش را بين چون همىلرزى ز بيم ] * مر عدم را نيز لرزان دان مقيم
مطلب آنكه عدم نيز چون ساير بندگان به جاى خود مقيم است و از خوف الهى فارغ نيست ؛ يعنى عدم مغلوب و مقهور قدرت است . چرا كه خوف حالتى است عارض مر نفس انسانى را كه از انديشه زوال ملايم با وجود ناملايم نفس از آن متأثّر شود و از اثر آن حالت ، اهتزاز در بدن حاصل آيد . و اين حالت در عدم متصوّر نباشد مگر به مجاز .
قوله :
ور تو دست اندر مناصب مىزنى * هم ز ترسست آنكه جانى مىكنى
هامش
( 1 ) « او [ - خداى تعالى ] آفرينندهء عدم است ، همچنانكه آفرينندهء وجود است . »
( 2 ) سباء ( 34 ) آيهء 13 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .