تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
حكمت و سرّ ستر بيان مىكنند . قوله :
اين رجا و خوف دو پرده بوَد * تا پسِ اين پرده پرورده بوَد
خوف و رجا ، سالك را به منزلهء دو پر طاير است كه مرغ روحش بدان دو پر طيران كند به حضرت ذو الجلال و اين دو صفت در طالب ، اثر تجلّى صفات جمال و جلال مطلوب است و در هر مقامى موسوم مىگردد به اسم ديگر ؛ در ابتدا خوف و رجا گويند ، بعد از آن قبض و بسط خوانند و ديگر بار انس و هيبت . قوله :
چون دريدى پرده كو خوف و رجا * [ غيب را شد كرّ و فرّى برملا ]
يعنى ، خوف و رجا تا وقتى است كه مشاهده نيست ؛ امّا بعد ارتفاع حجاب و انكشاف غطا ، نه خوف ماند نه رجا . و لهذا ايمان ، يأس معتبر نيست و ايمان ، غيب مقبول است . قوله :
بر لب جو برد ظنّى يك فتى * كه سليمانست ماهيگير ما
اين قصّه نظير آن است كه جوانى ، ماهيگيرى را سليمان [ ع ] پنداشت و در وهم افتاد . تا انگشترى در دست سليمان [ ع ] معاينه نكرد ، در خوف و رجا [ بود ] . بعد از آنكه انگشترى در دست سليمان [ ع ] ديد و سليمان [ ع ] را شناخت ، از وهم برآمد و خوف و رجا از او منقطع شد . پس وهم و تحرّى و اجتهاد ، در خوف و رجا در غيبت است ؛ نه در حضور . باقى ابيات آينده همه مؤيّد همين مدّعاست . قوله :
[ آمدند از بهر نظّار رجال ] * در ميانْشان آنكه بود « 1 » صاحب خيال
يعنى ، آن جوان كه ماهيگير را سليمان - عليه السّلام - خيال كرده بود . قوله :
گر سحاب « 2 » نور بىباريده نيست * هم زمينِ تار بىپاليده « 3 » نيست
حاصل معنى اين بيت آن است كه ، كشف و حجاب و نور و ظلمت هر دو در اين
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بُد . ( 2 ) همان : سماى . ( 3 ) همان : باليده .