تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
كه گاهى عصا و گاهى اژدها مىشد . قوله :
دست در دست نهانى مانده است * [ او درونْ تن را برون بنشانده است ]
يعنى ، اين دست ظاهر در فرمان دست دل است كه كارفرمايى باطن اوست . بابا افضل كاشى گويد :

بيت

زينهار گمان مبر كه دستى دادى * كاين دست تو آستين دگرست
حاصل كلام آنكه ، اين دست و پا به منزلهء آستين و موزه است دست و پاى دل را ؛ زيرا كه حركت و سكون دل از جاى ديگر است . قوله :
دل چه مىگويد بديشان اين « 1 » عجب * طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب
حضرت مولوى به طريق استبعاد و استعجاب مىفرمايند كه ، آيا دل به اين اعضا چه مىگويد و چگونه كارفرمايى مىكند ؟ ميان اين دل و اعضا ، طرفه وصلتى است و طرفه سبب نهانى در ميان است ؛ مگر مهر سليمانى در دست دارد كه حواس ، محكوم تصرّفات اويند ؟ قوله :
پنج حسّى از برون ميسور او * [ پنج حسّى از درون مأمور او ]
أى ، محكوم او . قوله :
ده حسست و هفت اندام دگر * [ آنچه اندر گفت نايد مىشمر ]
حواس عشره كه پنج از آن ظاهر است : سامعه و باصره و شامه و ذائقه و لامسه ؛ و پنج باطن : حسّ مشترك و خيال كه خزينهء اوست و وهم ، و حافظه و متصرّفه ؛ و هفت اندام كه آن را اعضاى رئيسه خوانند : دل و جگر و دماغ و گرده و زهره و شش و [ . . . ] قوله :
[ گر درين ملكت برى باشى ز ريو ] * خاتم از دست تو نستاند سه ديو
ديوى كه انگشترى از سليمان برده بود ، سه ديو است .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اى .