تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
قوله :
[ ليك دركش در نمد آينه را ] * گر تجلّى كرد سينا سينه را
يعنى ، تجلّى حقّ اگرچه سينهء تو را مثل طور سينا روشن گردانيد ، امّا آينه را در بغل پنهان كن . و طور سينا ، كوه زبير است كه محلّ مناجات كليم اللّه بود و اهل اشارت از طور سينا ، روح معلّى مراد داشته‌اند . قوله :
گفت يك اصبع چو بر چشمى نهى * عالم از خورشيد بينى تو تهى « 1 »
حاصل سؤال و جواب آن است كه ، به زبان حال زيد مىگفت : نور تجلّى نتوان پوشيده داشت . و لسان معجز بيان مصطفوى ناطق است بدين معنى كه به قوّت تمكين ، اخفاى حال ممكن است . چنانچه سرور عالم مىفرمايند كه ، چون سر انگشت در حجاب شده ؛ بلكه سر انگشت ، ديدهء تو را از ديدار شيرين محجوب ساخته باشد . قوله :
[ تا بپوشاند جهان را نقطه‌اى ] * مهر گردد منكسف « 2 » از سقطه‌اى
سقطه ، چيزى كه ساقط شود از شىء و آن محقّر باشد . قوله :
لب ببند و غور دريايى نگر * [ بحر را حقّ كرد محكوم بشر ]
از اينجا تا سر سرخى ، كلام مولوى است كه تمثيلات متعدّده در امكان اخفاى حال بيان مىفرمايند تا بر تو محقّق شود كه آفتاب جهان‌تاب چگونه در بغل مىگنجد . قوله :
گر بخواهد رفت سوى زهر « 3 » مار * ور بخواهد رفت سوى اعتبار
يعنى ، اگر دل خواهد ، چشم به سوى زهر مار مىرود . و مراد از زهرمار ، غفلت است . و اگر دل خواهد به حكم :
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
« 4 » به سوى اعتبار ميل كند . قوله :
[ دست و پا در امر دل اندر ملا ] * همچو اندر دست موسى آن عصا
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بينى از خورشيد عالم را تهى . ( 2 ) همان : خسف گردد آفتاب . ( 3 ) همان : + و . ( 4 ) الحشر ( 59 ) آيهء 2 : « پس اى اهل بصيرت ، عبرت گيريد . »