شاهراه است موصل به سه منتقل وصال كه اسم و صفت كردندى و بدان قانع شدى ، در جنگ غول گرفتار گشتى . و اگر به مسمّى و موصوف پيوستى ، از دام غول بازرستى .
قوله :
همچو آهن ز آهنى بىرنگ شو * [ در رياضت آينهء بىزنگ شو ]
يعنى ، در آتش عشق خود را درافكن تا رنگ آهن از تو زائل شود و رنگ آتش قرار گيرد .
قوله :
[ بينى اندر دل علوم انبيا ] * بىكتاب و بىمعيد و اوستا
معيد ، مكرر .
قوله :
گفت پيغمبر « 1 » كه هست از امّتم * [ كو بوَد هم گوهر و هم همّتم ]
تا آخر داستان « 2 » ، حاصل كلام آن است كه ، حقيقت ذات پاك صاف خود را مشاهده كردن به آلات حسّى دست ندهد . و لهذا سرور عالم فرمود كه طايفهاى از آن من است ؛ مرا بدان نور ببينند كه من ايشان را بدان نور مىبينم . و علم لدنّى نتيجهء آن نور باشد . نه از كتب حديث و روايات حاصل آيد ؛ بلكه از اثر آن نور بود . چنانچه ابىالوفاى كرد از پرتو آن نور ، علم لدنّى دفعة حاصل شد و گفت : أمسيت كرديا و أصبحت عربيا .
قصهء مرى كردن روميان و چينيان . . .
غرض از ايراد اين حكايت ، تمثيل دانشمندان است به چينيان كه هر روز نقشى از علوم بر صحايف خواطر مىنگارند و به كثرت تكرار محفوظ مىدارند . تمثيل صوفيان به روميان كه به مقصد ذكر لا إله الّا اللّه ، آينهء جان را متجلّى سازند . و از نفس عبريه بردارند تا به حدّى كه آينهء دل ، لوح محفوظ علوم لدنّيه شود .
قوله :
[ در فروبستند و صيقل مىزدند ] * همچو گردون ساده و صافى شدند
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : پيغامبر .
( 2 ) شرح چند بيت زير نيز پيوست متن شده ، كه ابيات آن آورده شد :مر مرا زان نور بيند جانشان * كه من ايشان را همىبينم بدان
بىصحيحين و احاديث و رواة * بلكه اندر مشرب آب حيات
سرّ أمْسَينا لكُرديّاً بدان * راز أصْبَحنا عرابيّاً بخوان . . .