قوله :
علمهاى اهل دل حمّالشان * علمهاى اهل تن احمالشان
يعنى ، اهل دل بر علم سوارند و اهل تن در زير بار علماند . صاحبدلان به او يارى كنند و علم تن بر وى گرانبارى ؛ زيرا كه علم جان ، جان علم است و علم تن ، تن علم . كما قال - عزّ اسمه :
« مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً . »
« 1 » مثل آنان كه تحميل كرده شدهاند تورات ( يعنى حكم شده كه بار تكليف احكام تورات بردارند ) پس برنداشتند آن بار را ( و به مجرد خواندن تورات قناعت نمودند و آنچه در آن بود بر آن كار نكردند ) مثل درازگوش است كه بردارد كتابها ؛ يعنى رنج برد در حمل آن و نفع نگيرد از آن . اسفار جمع سفر است و آن كتاب بزرگ باشد .
قوله :
[ علم كان نبْوَد ز هو بىواسطه ] * آن نپايد همچو رنگ ماشطه
ماشطه و مشّاطه ، آرايندهء عروس [ بود ] . يعنى ، خط و خالى كه براى آرايش چهرهء عروس مشّاطه از رنگ سازد ، پايدار نباشد .
قوله :
ليك چون اين بار را نيكو كشى * بار برگيرند و بخشندت خوشى
استثنا مىكند از علماى قشريه جمعى را كه به نيت صحيح ، علم صورى كسب كنند و آن را نردبان سازند براى حصول علم انبيا كه آن خانهء درس است و نه استاد . و به تعليم حقّتعالى بر دل وارد مىشود بىپرده ، [ كه ] به مقصد اصلى گرايند .
قوله :
از هواها كى رهى بىجام هو * [ اى ز هو قانع شده با نام هو ]
جام هو ، تجلّى ذات [ بوَد ] .
قوله :
از صفت وز نام چه زايد ؟ خيال * [ و آن خيالش هست دلّال وصال ]
چون بالا گفت كه از هو به نام قانع شدن بىحاصلى است ، تنبيه مىكند كه هيچ صفت دايمى بىموصوف و بىمسمّى نباشد . و از شنيدن نام و صفت ، خيال در تصوّر موصوف و مسمّى افتد . و گاه باشد كه دلالت كند آن خيال بر وصال موصوف و مسمّى . اگر اين راه بر تو مفتوح شود ، به نام قانع شوى ؛ از اسم به مسمّى و از صفت به موصوف انتقال كرده
هامش
( 1 ) الجمعة ( 62 ) آيهء 5 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .