قوله :
خر نشايد كُشت از بهر صلاح * [ چون شود وحشى شود خونش مباح ]
يعنى ، خرى كه صلاحيت بار برداشتن دارد ، اهليت كشتن نمىدارد و نمىشود .
قوله :
گرچه خر را دانش زاجر نبود * [ هيچ معذورش نمىدارد وَدود ]
يعنى ، تمييزى كه از توحّش زجر كند ؛ اگرچه با خبر نبود . پس زاجر ، صفت دانش بود . امّا اللّه تعالى كه اسمش ودود است ، معذور نداشت ، نه آنكه زاجر خربنده مراد است ؛ يعنى حمار عقل زاجر خود نداشت .
قوله :
پس چو وحشى شد از آن دم آدمى * كى بوَد معذور اى يار سَمى
أى ، دمى كه از
« نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 » در او دميده شد . و سمى ، به معنى نامدار باشد .
قوله :
[ لاجرم كفّار را شد خون مباح ] * همچو وحشى پيش نُشّاب و رماح
يعنى ، تير و نيزه .
قوله :
باز عقلى كو رمه از عقلِ عقل * [ كرد از عقلى به حيوانات نقل ]
أى ، انبيا و اولياء و ورثهء ايشان در علم و عمل كه از ادراك ملايكه ، ادراك ايشان بيشتر رفته و لطيفتر گشته . اگر ملايكه به منزلهء عقلند ، ايشان عقل عقلند .
اعتماد كردن هاروت و ماروت . . .
قوله :
همچو هاروت و چو ماروت شهير * از بطر خوردند زهرآلود تير
اين دو ملك بر قدس خويش اعتماد كردند و ندانستند چنانچه عقل را عقل ديگر است ، ما فوق قدس ايشان قدس ديگر هم مىباشد كه خاصهء حضرت انسان است ؛ و به سبب اعتماد مقهور گشتند .
قوله :
[ بر ضعيفى گياه آن باد تند ] * رحم كرد اى دل تو از قوّت مَلُند
هامش
( 1 ) الحجر ( 15 ) آيهء 29 ؛ « ص » ( 38 ) آيهء 72 : « در آن از روح خود دميدم . »