اشعار است بر اينكه مرتبهء جامعيت انسان را ارزانى داشته ، امّا نفس سركش عقول ضعيفه را در ورطهء شبهات اندازد . پس حذر كنيد كه ناگاه آن نفس مست تصرّف از جيب شما بيرون كند و حريف سرپنجهء او نمىتواند .
[ قوله ] :
هركه او را برگ اين « 1 » ايمان بوَد * همچو برگ از بيم آن « 2 » لرزان بوَد
يعنى ، مؤمن مطمئن نمىباشد و از خوف روان ايمان بر خود مىلرزد .
قوله :
بر بليس و ديو زان خنديدهاى * كه تو خود را نيكْمردم ديدهاى
چون كند جان بازگونه پوستين * چند وا ويلا « 3 » برآيد ز اهل دين
يعنى ، طعنه بر ديگران به واسطهء آن مىزنى كه خود را بىشبهه انگاشتهاى و از كجا كه شبههء پوشيدهاى ندارى ؟ كه اگر امروز بر تو ظاهر نيست ، بعد از مفارقت كه جان را پوستين ادراك منقلب شود ، به حكم :
« فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ »
« 4 » حال هركس معلوم شود كه به او اين همه مخفى بود يا نبود .
قوله :
بر دكان هر زرنما خندان شدست * [ زانكه سنگ امتحان پنهان شدست ]
يعنى ، امروز در دكان تقليد هزار ايمان كه قلب است ، بر متاع ديگران مىخندد .
قوله :
[ صد هزاران سال ابليس لعين ] * بود ز ابْدال و الْمؤمنين
ابدال بودن ابليس آن است كه جنسيت او به خصال ملكى تبديل يافته بود . و امير المؤمنين بودنش آنكه فرمانده بوده بر ملايكه كه :
« لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ »
« 5 » در شأن آنها وارد است .
قوله :
[ پنجه زد با آدم از نازى كه داشت ] * گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت
آفتاب كه بر سرگين تافت ، بوى بد منتشر مىشود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آن .
( 2 ) همان : اين .
( 3 ) همان : وا ويلى .
( 4 ) « ق » ( 50 ) آيهء 22 : « ما پرده از برابرت برداشتيم و امروز چشمانت تيزبين شده است » .
( 5 ) التّحريم ( 66 ) آيهء 6 : « هرچه خدا بگويد نافرمانى نمىكنند و همان مىكنند كه به آن مأمور شدهاند . »