عقلى و حياتى در جماد بودى كه موجب نطق شدى ، حواس به ادراك كردى . پس نطق جماد معقول نيست . اما نداند كه چنانچه حيوان را حواس است و انسان را زياده بر آن عقلى ، همچنين انبيا و اوليا را زياده بر حواس و عقول عامه . آن را درنمىيابد ، چون فهم فلسفى گمراه به سرّ :
« أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ »
« 1 » نمىرسد ، منكر قدرت الهى است .
قوله :
گويد [ او ] كه پرتو سوداى خلق * بس خيالات آورد در راى خلق
يعنى ، فلاسفه گويند كه تصوّر نطق از جماد و استماع آن ، از سودا و خيال فاسد است .
و حال آنكه اين اعتقاد از پرتو فساد و كفر فلسفى است .
قوله :
[ فلسفى مر ديو را منكر شود ] * در همان دم سخرهء ديوى بوَد
فلسفى گويد كه ، ديو و پرى در خارج وجود ندارد . در همان دم كه بر اين قول خود مصرّ است ، سخرهء ديو است ؛ يعنى مسخّر شيطان است .
قوله :
گر نديدى ديو را خود را ببين * بىجنون نبْوَد كبودى بر جبين
مىفرمايد كه ، اى فلسفى اگر شيطان را نديدهاى ، خود را ببين كه قدم بر قدم شيطان دارى . چه اصل و انكار از شيطان اگر شيطان نباشى ، انكار بر چنين تواريخ نباشد . و اين كنايه از آن است كه آثار ظلمت و قساوت قلب در ناصيهء منكران مرئى مىشود .
قوله :
هرك را در دل شك و پيچانيَست * [ در جهان او فلسفى پنهانيَست ]
پيچانى ، آن است كه از تصديق انبيا سرپيچيده شود .
قوله :
الْحذر اى مؤمنان كو « 2 » در شماست * [ در شما بس عالم بىمنتهاست ]
يعنى ، نفس كه شبههانگيز [ است ] و رگ فلسفى را به حركت مىآرد ، در همه كس هست .
قوله :
جمله هفتاد و دو ملّت در توست * وه كه روزى آن برآرد از تو مست « 3 »
هامش
( 1 ) فصّلت ( 41 ) آيهء 21 : « خدايى كه هر چيزى را به سخن مىآورد . . . ما را به سخن آورده است . »
( 2 ) در نسخهء ق : كان .
( 3 ) همان : دست .