جناب حقّ ناگزير است .
قوله :
صد هزاران شير بود اندر تنى * [ او چو آتش بود و عالم خرمنى ]
يعنى ، نه يك شير بلكه چندين شير در حجاب يك تن پنهان [ بود ] .
قوله :
چونكه خرمن پاس عشر او نداشت * [ او چنان شعله بر آن خرمن گماشت ]
اشارت به عشر زكات [ است ] كه اگر ده يك به مستحقّين ندهند ، خرمن تلف شود و حقّ در گردن صاحب بماند .
قوله :
قوّتم بگسست چون اينجا رسيد * چون توانم كرد اين سرّ را پديد
يعنى ، از ذكر انتقام ، خوف بر من غالب شد و قوّت بيان اين سرّ كه زخم بر چشم بهتر باشد از زخم بر دل ، نماند .
قوله :
زانكه او پاك است و سبحان وصف اوست * بىنيازست او ز مغز و نغز « 1 » پوست
مغز ( بفتح الميم و سكون الغين ) المقله بز .
قوله :
هر شكار و هر كراماتى كه هست * [ از براى بندگانِ آن شهست ]
از شكار ، امور كسبى و از كرامات ، وهبى و عطايى مراد است .
قوله :
پيش سبحان پس نگهداريد دل * [ تا نگرديد از گمان بد خجل ]
از سبحان به اعتبار تنزيه ، ذات حقّ خواسته ؛ از قبيل اطلاق مصدر و ارادهء اسم مفعول . يعنى ذات مقدس و منزّه .
قوله :
مؤمنى او مؤمنى تو بىگمان * در ميان هر دو فرقى بىكران « 2 »
يعنى ، صفت مؤمنى آن مؤمن كه نقشهاى غيبى را آيينه شده ، عين صفت مؤمنى
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : نغز و مغز و .
( 2 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل مؤمنى او مؤمنى .